فکرنکنم دیگه بتونم چیزی بنویسم
خداحافظ همین حالا![]()
روزا تندتند میگذرن ومن دلم نمیخواد این روزا تموم شه![]()
دلم میخواد ادامه داشته باشن
احساس میکنم اگه بریم سر خونه زندگیمون کمتر بهم میرسیم-کمتر میریم بیرون دیگه اینقدر عاشق هم نیستیم و...هرچند که من مطمئنم هیچ وقت از عشقم به پیمان کم نمیشه تا آخرش عاشقونه دوستش دارم ![]()
![]()
ولی وقتی دور و برمو میبینم اونایی که ازدواج کردن رفتن سر خونه زندگیشون می بینم خیلی واسه هم عادی شدن ناخواسته این فکرا به ذهنم میرسه
تصور اینکه من وپدرامم مثل اونا بشیم حس بدی بهم دست میده
مثل الانمون
دوست دارم همیشه وهمه جا هوای همو داشته باشیم
وقتی میبینم وسایل خونه آیندم یکی یکی داره تهیه میشه باید از این دوران خدافظی کنم دلم میگیره
!!![]()
پیوست:ای بابا حالا من یه چیزی گفتم شما دیگه لو ندید دیگه![]()
درضمن من که دوست دارم اسم خود عشقمو اینجا بکار ببرم ولی میترسم آشناها پیدام کنن از این به بعدم باهمون اسم قبلی مینویسم شمام حواستون باشه هااا !!![]()
![]()
یک آقا پسر شیک و جینگول به یک مغازه کاملاً غیر شیک و غیر جینگول مراجعه می کند:
- سلام آقا. یه عروسک می خواستم برای ولن تاین
- ببخشید چی؟
- عروسک برای ولن تاین می خوام
- چی چی تاین؟![]()
- یه عروسک می خواستم
- آهان! عروسک! ما همه مدل عروسک داریم. برای بچه چند ساله می خواستید؟
- یه دختر خانم هجده - نوزده ساله
- ؟؟!!
- آقای عزیز من یه عروسک می خوام که هدیه بدم، همچین چیزی دارید؟
- خوب آخه برای کی می خواید؟![]()
- داداش مگه سایزبندی داره؟ چکار داری شما، دارید یا نه؟
- دختر؟ چی؟ تو گفتی دختر؟ می خوای به دختر کادو بدی؟ دیوانه ای؟![]()
![]()
- یعنی چی؟ به شما چه ربطی داره؟ نداری خوب بگو ندارم چرا خل بازی درمیاری؟![]()
- من که می گم دارم! تو عقلت کمه! آخه آدم عاقل به دختر کادو می ده؟!![]()
- چرا نده؟ عشقم می کشه کادو بدم، کادو هم می دم، تا جونت هم دربیاد![]()
- دیوانه ای دیگه! من کارم اینه! سالی دیویست تا از این عروسکا می فروشم. سرجمع دوتاشون باهم نمی مونن!
- چی؟!
- آره برادر، صداقت مالیده، همه تنوع طلب شدن. معرفت کیلو چنده، هزینه بی خودی برای چی می کنی؟!
- ؟!!
- بعله آقاجون! تو این دنیای باقالی به چند من پول بی زبون رو نفله نکن! کلاهت رو بچسب باد نبره!
- مطمئنی؟
- آره آقا! ول کن بچسب به زندگیت...
- !!
نتیجه 1: همیشه مهم نیست که برای شما چی می خرند، گاهی مهم است که از کجا می خرند!!
نتیجه 2: اینقدر پشت این مغازه و آن مغازه نایستید، بلکه فقط پشت بعضی مغازه ها که می شناسید باستید!!
ولنتاین مبارک امیدوارم به همتون خوش بگذره...
وبعدشم ساعتمو نگاه کردم دیدم دیرم میشه 2کورس ماشین سوار شدم رسیدم شرکت![]()
...
خوبین شما؟من بد نیستم دیروز که تعطیل بودیم قرار گذاشتیم روز آخری رو بریم جشنواره رفتیم سینما فرهنگ فیلم قرنطینه!!فیلم بدی نبود راستی ماهفته
ی پیش رفتیم فیلم غیر منتظره خیلی قشنگ بود به نظر من سوزه جالب وتکی داشت ..تکراری ام نبود..اگه نرفتین برید ببینید
..
دیروز که سینما بودیم مامانم زنگ زد کجایین؟گفتم سینما
گفت :قرار بود امروز کجا بریم؟تازه یادم افتاد میخواستیم بریم برای خرید یه سری از وسایل
جهیزیه...فیلم که تموم شد سریع به پدرام گفتم منو برسونه خونه آخه یه دو هفته ای میشه که داریم میریم واسه خرید وااای که چقدر سخته ...مامانم یه لیست
بلند درست کرده که از دیدنش آخ آدم در میاد اینقدر چیزای خشگل و جینگول هست که آدم میمونه کدومو انتخاب کنه...که هم قشنگ باشه وهم از لحاظ
کیفیت خوب باشه ...تااینجا که بعضی ازوسایل برقی آشپز خونه رو خریدم همش از نوع مارکهای معروف وشناخته شدست...دیروز رفتیم امین حضور سرخ کن
..-بخار پز-پلوپزوجاروشارژی-با غذا سازو ساندویچ سازوگرفتیم ... ست آشپزخونمو نقره ای مشکی گرفتیم هفته ی پیش رفتیم فروشگاه شرکت بابام
مایکروویو و ماشین ظرفشوییمو گرفتیم اونم نقره ای مشکیه
...
پدرام از من بیشتر ذوق داره توبعضی از خریدا اگه کار نداشته باشه مارو همراهی میکنه وکلی نظر میده..دیروزم باهام اومد خیلی حال میده وقتی داری
واسه ی یه زنگی مشترک درکنار عشقت خرید میکنی![]()
![]()
..
یه سری از خریدا رو شبا که میرم خونه انجام میدیم......
وقتی برگشتیم خیلی خسته بودیم کلی گشته بودیم تا اینارو خریدیم مامان پدرام زنگ زد گفت شام بیایید اینجا...
تارسیدیم من رفتم یه دوش گرفتم خیلی خسته بودم اگه میشد نمی رفتم ولی خب رو حرف مادر شوهر که نمیشه حرف زد....تازه قرار شده بود زنگ بزنیم از بیرون غذا بیارن ...که برناممون عوض شد...یکی از اتاقارو خالی کردیم تاجهیزیه اینجانب اونجا ریخته شه کلی مدل خونمون عوض شد..![]()
من این روزا این مدلی شدم حواسم جای دیگست ولی هیچی از حرفای طرف مقابلم رو نشنیدم خیلی این روزا فکرم مشغوله..مخصوصا که یکی از همکارام که کار هرروزشه بیاد از دوست پسر فعلیش بگه و واسه دوست پسر آیندش نقشه بکشه اصلا عشق وعاشقی براش مفهومی نداشته باشه ...فقط وفقط صرف اینکه وقتشو بگذرونه وخوش باشه با تیریپای مختلف پسرا خوشگذرونی کنه ...جاهایی که تاحالا نرفته باهاشون بره!!خلاصه آرزوهاشو از این طریق بر آورده کنه تازه خانوم بهش بر میخوره حرفای تکراریشو با جون و دل گوش ندم حواسم جای دیگه باشه ...گاهی وقتا میگم خوش بحالش چه ساده میگذره و میره بایکی دیگه رفیق میشه...یاد خودم می افتم چقدر برای رسیدن به عشقم جنگیدم اینکه میگم جنگ به معنای واقعیه جنگیدن وتلاش برای رسیدن و وصال...در عرض چند ماه فکر اینکه خانوادم پدرامو قبول نکنند شده بود خوره ی ذهنمو داغونم میکرد ...یاد پدرام می افتم که انقدر به این موضوع فکرکرده بود عصبی شده بود ولی بازم خیلی از من صبور تر بود...وآخرشم همونی شد که میخواستیم ![]()
...
خب میریم سر روزمرگیها:
دیشب خونه ی برادر شوهر گرام دعوت بودیم تا از سرکار اومدم بدو دوش گرفتم وحاضر شدم پدرام اومد دنبالم رفتیم تو راه ماشینش خراب شد و کلی معطل شدیم وزنگ زد اومدن درستش کردن ..(این ماشینو پدرام یک ماهی میشه که خریده یه قرونم نمی ارزه فرت وفرت خراب میشه یادتونه که ماشین قبلیشو سر جریان خونه خریدن قبل از خواستگاری فروخت وخونه خرید تااین که پول جور کردو این جی ال ایکس رو خرید خلاصه تواین یه ماه خرجش کرد حالا گذاشته برای فروش )...اون هفته باهاش رفتیم شمال انقدر اذیت کرد که پدرامو همون جا توجاده مجبور کردم بزنه برای فروش![]()
کلی خندیدیم از دستش ببین چه بلایی سرمون آورد که به تهران نرسیده نوشتیم :فروشی!!![]()
خلاصه دیگه تا برسیم ساعت نه ونیم بود شام خوردیم ومادر شوهرم وخواهر شوهربزرگمم (به معنای واقعیه خواهر شوهر!!) اونجا بودن.خواهر شوهر نیست که وزیر جنگه
...ولی خواهر شوهر کوچیکمو خیلی دوست دارم هم سنم هستیم بیشتر باهم جوریم ولی این بزرگه ۱۰سالی از من بزرگتره یه عالمه خرده شیشه دراه وکلی رییس بازی در میاره کلا خانوادش از این بزرگه خیلی حرف شنوی دارن حتی مامان پدرامدرمورد تمامی مسایل باید از ایشون نظر بگیرن!!خب دیگه غیبت پشت سر فامیل شوهر بسه!!![]()
دیر وقت بود برگشتیم و پدرام منو رسون خونه وبرگشت خونشون...
سلام سلام خوبین؟من خوبم پدرامم بد نیست ![]()
![]()
فقط یه کمی خیلی زیاد کاراش قاطی پاطیه
زیاد نمی تونیم همدیگه رو ببینیم شبا ساعت 11-12 به بعد همو می بینیم
به جز بعضی شبا که من غرغر کنم زود میاد میریم بیرون ![]()
یک ماهی نمی تونستم بیام نت
اینترنت شرکت قطع بود تو خونه هم که کامپیوترم خراب بودنمیشد بیام
وای چقدر دلم تنگ شده بود برای وبم مثل معتادا شده بودم که مواد بهشون نمیرسه
حالا دیروز بعد از یه ماه تونستم بیام نت بلاگفا بازی در آورده بود هیییییی ارور میداد
عصبی شده بودم
بعد از کلی تلاش تونستم بیام
الان سرکارم اینجا نمیتونم زیاد بنویسم هی همکارام میان و میرن وسرک میکشن
منم که میزم وسطه لو میرم یه وقت(انگار حالا دارم چیکار میکنم!! بمب میسازم)
امروزم که سیصد تا صفحه باز کردم دارم تند وتند وبلگهای بچه ها رو میخونم ببینم چه خبر بوده آخه یه ماه
بی خبری خیلیه!!
بماند که تو بعضی وبا میرم خوشحال وخندون میام بیرون بعضی وبام که اشک آدمو در میارن وکلی چرا تو ذهن آدم میارن...
مثل رزی جونم که هیچ وقت فکرشم نمی کردم بخوان اینجوری تموم کنن خیلی تو فکرشم
خدا بهش کمک کنه تواین موقعیت بهترین تصمیمو بگیره..
تویه پست میام و از این روزام مینویسم چه خبر بوده الان دیگه بیشتر نمی تونم بنویسم.![]()
![]()
سلااااااااااااام دوست جونا
امروز یه روز مهمه برام دومین ماهگردمونه یه روز خاص و فراموش نشدنی برای من و عشقم....
صبح که بیدار شدم خابالو بودم پدرام اس ام اس دادو دومین ماهگردمونو تبریک گفت الانم هی بیست دقیقه یکبار به هم تبریک میگیم......واسه گلم یه پلیور هدیه گرفتم با چند تاشاخه رز تزیینش میکنم وشب بهش میدم ...امشب تولد دعوتیم ...
از شب چله بگم امسال اولین سالیه که من وپدرام رسما مال همیم نمیدونم شماهام رسم دارین خانواده ی داماد واسه عروس کادو و...ازاین جور چیزا میارن ..خانواده ی پدرام وخواهراش شب یلدا میان خونمون...یه قسمتی از هدیمو با پدرام رفتیم خریدیم یه نیم ست طلا سفیده ساده وخوشگله که پدرام گفت میخواد با سلیقه ی خودم برام بگیره...نمیخواستم گرون دربیاد ...![]()
خب دیگه چی موند؟آهان هفته ی دیگه پدرام یه سفر 15 روزه ی کاری داره..
نمیدونم چی کار کنم آخه از عقدمون تاحالا ازهم این همه فاصله نداشتیم...من که فکرنکنم طاقت بیارم وقاطی میکنم...هر وقتم قاطی کنم زنگ میزنم با پدرام دعوا میکنم وبه اون بیچاره میپرم...![]()
![]()
حالا شب یلدا میام وتعریف میکنم چه خبر بوده ...آخه هم اولین عیدمونه هم اولین یلدا
خوش بگذره..![]()
سلام خوشحالم که دوستای مهربونی مثل شما دارم...
مرسی از نظراتتون
چقدر نظرات متفاوته وهرکسی یه نظری داره چه خوبه که به هیچ نظری توهینی نشه..خب بعضیا مخالف صددرصد بودن بعضیا هم که موافق بودین...
ولی خب جریان ما اینجوری شد....
چند روزی از بله برونمون می گذشت بعد از این که رفتیم آزمایش خون مامانم موضوع دکتروسالم بودن پرده ب ک ا ر ت و به من گفت ومن خیلی مخالفت کردم واصلا تو کتم نمی رفت که همچین کاری کنیم ولی خب مامانم اصرار داشت ومیگفت خوبه که بری دیگه جلوی خونواده ی شوهرت حرف و حدیثی باقی نمی مونه منم گفتم اگه مامان پدرام خودشون همچین درخواستی داشتن اون موقع میریم تا وقتی اونها چیزی نگفتن ماهم ازاین حرفها نمی زنیم ...جدا ازاین حرفها مامانم خیلی روشنفکر وبااین که فلصله سنیمون زیاده ولی خیلی امروزی فکر میکنه ولی می گفت بریم بهتره من از تو مطمئنم ولی بخاطر اینکه در آینده مشکلی پیش نیاد به پدرام که گفتم گفت اصلا لازم نیست من از تو مطمئنم....ولی حالا که مامان ازت میخواد برو...
من تاقبل از اینکه ازدواج کنم فکر نمی کردم هنوزم این جور چیزا رسم باشه وببرن گواهی پزشکی بگیرن وپرده ی ب ک ا ر ت رو چک کنن ...خلاصه زور مامانم بیشتر بود یه روز مرخصی گرفتم ومن ومامانم مامان پدرام رفتیم دکتر از صبحش استرس داشتم بماند که شبش چقدر بد خواب شدم و چند بار از خواب پریدم ....فکر نمی کردم انقدر سخت با موضوع برخورد کنم...
2تا اتاق داشت دکتره گفت برو تو اون یکی اتاق حاضر شوبعدش اومد معاینم کرد اومد بیرون به مامان اینا گفت مبارکه و....پرده ی ب ک ا رت سالمه...راستی یه چیزی که من نمی دونستم اگه پرده ی ب ک ا رت ترمیمی باشه ودستکاری شده باشه پزشک تشخیص میده و توگواهی توضیح میده پس حواسا جمع باشه شیطونی نکنین
!!!3تا گواهی مهرو امضا شده یکی به مامانم و یکی به مادرشوهرم یکیشم که تو پرونده نگه داشتند...چند تا دختر دیگه ام اومده بودن ازقیافه ی همشون نگرانی می بارید...![]()
**اونایی که گفته بودین بهتون بر میخوره اگه خانواده ی شوهرتون ازتون همچین درخواستی کنن فکر نمی کنم در هیچ شرایطی اونا از شما بخوان ابن وظیفه ی خانوادهی دختر هست که به خانواده ی پسر بگن...بعدشم اصلا ناراحتی نداره اگه یه زمانی مشکلی پیش اومد شما یه مدرکی داشته باشین ولو اینکه این مدرک رو به خانواده ی شوهرت نشون ندی وهمیشه پیش خودت نگه داری مگر در شرایط خاص...
شاید این موضوع هیچ وقت تو هیچ وبلاگی باز نشده بود ولی خب شاید قسمتی از هدف ما برای وبلاگ زدن گذاشتن تجربه هامون در اختیار دوستای دیگمون باشه... بالاخره باید واقعیتها رو هم قبول کرد ...
**ببخشید اگه نوشتن این موضوع باعث ناراحتی بعضی از دوست جونای دیگه شد ...![]()
در ضمن من باتوجه به کامنتا ونظراتتون که رای با اکثریت بود این پست رو اختصاص به این موضوع دادم...
**از هستی به نیکا جونم :پرسیده بودی
راستی مگه تو پستای قبلی ت نگفته بودی جشن گرفتیم و 30 روز از باهم بودن واقعی مون می گذره. پس جریان عروسی تو شمال که پدرام پیشنهاد داده دیگه چیه؟ بلاخره الان عروسی کردید یا نکردید؟نه گلم ماتازه یکماه و چند روزه که عقد کردیم... هنوز عروسی نکردیم![]()
![]()
سلام دوست جونا جمعه ای که گذشت ما رفتیم شمال عروسی پسر خاله ی پدرام ....قبلا که گفته بودم پدرام اینا شمالین البته اصلیتشون .خود پدرام تهرانیه به غیر از پدرام و مامانش اینا وخواهر برادراش همشون اونجائن ....
جمعه صبح رفتیم وای ی ی تو جاده چه برف قشنگی اومده بود
وکلی هم هوا سرد بود منم که سرمایی !!یه چمدون لباس گرم برداشته بودم واسه 2 روز موندن توشمال...تازه آقاپدرام میگه بریم شمال عروسیمون رو بگیریم منم گفتم عمرا نمیام شمال همیشه ی خدا بارونیه میگه:اونجا کسی به کسی کار نداره وگیر نمیدن تا هروقت دلت بخواد وهر جوری که بخوای میتونه جشن بگیری ولی تهران یه کمی دیرو زود شه کار به مام و راو ک ل ان ت ری سوال جواب پس دادن میکشه.. ![]()
ولی همین عروسی که رفته بودیم از ساعت 4 شروع شد تا 3صبح ادامه داشت بد نبود کلی رقصیدیم شنبه صبح رفتیم لب دریا طوفانی بود من همیشه تابستونا رفته بودم شمال تو پاییز نرفته بودم ولی خیلی قشنگه تو این فصل بعدشم رفته باغ پرتغال بابابزرگ پدرام خیلی قشنگ بود باغ سبز با پرتغالای نارنجی با یه کمی مه زیر بارون خیلی منظره رو دیدنی کرده بود....![]()
![]()
بعد از ظهر حرکت کردیم از جاده فیروز کوه برگشتیم ولی برگشتنی بارون کمتر میومد.....
جاتون خالی خوش گذشت حیف که وقت نداشتیم هم من کار داشتم هم پدرام وگرنه بیشتر میموندیم تازه چون اولین بار بود میرفتیم شهرشون خونه ی کلی از فامیلاشون دعوت شدیم ولی وقت نداشتیم بریم گفتیم ایشالا سری بعدی با فرصت بیشتر همه جا میریم...
**بچه ها یه سوال؟؟شماها که ازدواج کردین یا در شرفش هستین به این قضیه که دخترو قبل از عقد میبرن دکتر جهت گواهی پزشکی وسالم بودن دختر میگیرن(مخصوصا دختر پسرایی که قبل از ازدواج باهم دوست بودن و باهم رابطه داشتن) اعتقاد دارین یا میگین قدیمی شد و این حرفا دیگه الان مد نیست ؟؟![]()
![]()
توی پست بعدی از دکتر رفتنم و گواهی پزشکی می خوام بگم شاید براتون جالب باشه واونایی که تجربه ندارن آشنا بشن بااین جریان! ! !![]()
۳۰روز از مال هم شدن واقعیمون میگذره...۳۰روز از کنارهم بودن
آخی هنوز نهال عشقمون خیلی کوچولوئه ...یکماهشه
امشب باپدرام قول وقرارهایی میگذاریم دلم میخواد تا آخر همین قدر همدیگه رو دوست داشته باشیم وعاشق باشیم
مگه میشه از عشق من به پدارم ذره ای کم شه... امکان نداره ...
پدرامی خیلی دوستت دارم مهربونم
....همیشه از انتخابم از اینکه تو رو برای زندگیم انتخاب کردم راضیمممم
امیدوارم سالهای سال جشن ماهگرد وسالگرد بگیریم![]()
![]()