تبليغاتX
من هستی( زندگی جدید)

اه بدم اومده از نوشتن

احساس میکنم همه تواین دنیای مجازی دارن به هم دروغ میگن!!

دیگه به هیچکی اعتماد ندارم

دست چندنفرازوبلاگ نویسا تواین روزا رو شده...

شاید دیگه ننویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 13:55  توسط هستی  | 

این وبلاگو خوندین

http://tonorecheshami.blogfa.com

 

من که چندروزه اعصابم خورده ازوقتی خوندمش..

همش شب وروزتو فکرمینام ...محمدمهدی

که میناچطوری میخوادتحمل کنه غم به این بزرگی رو.

چقدرسخته..هیچکی نمیتونه درک کنه..

اون همه عشق وعلاقه...اون همه خاطره چی میشه

هیچی مینا موندویه عالمه خاطره که مثل یه پرده همش جلوچشمشه

چقدربرنامه داشتن واسه آینده..

خیلی سخته....

خداصبربده بهشون به مینا وخانواده محمدمهدی...

روحش شاد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:44  توسط هستی  | 

سلام ببخشیدمن دیربه دیرآپ میکنم

قبلنم گفتم شوهرم زیادموافق نوشتن من نیست الته این یکی ازعلتهاشه..

ازوقتی اومدیم سرخونه وزندگی خودمون مشغلمون بیشترشده

خب طبعامشکلاتمونم بیشترشده حالاا گه بیشترم نشده باشه شکلش عوض شده

تودوران عقدیه جوربود الان یه جوردیگه.. مشکلاتمونو میگم

ولی خب درکل دوران نامزدی مسیئولیتهامون کمتربودهم من وهم پدرام

خداکنه مشکلات همه حل شه مشکل ماهم همینطور

 

من تو وبلاگم ریزبه ریزهمه چیزوتعریف نمکنم ولی قبلا اینونگفته بودم خب مایه مشکلی داریم اونم خیلی جدیه این روزاخیلی توفکرشم من وپدرام مشکل ج ن س ی داریم

من تا قبل ازعروسی فکرشم نمیکردم ولی بعدازعروسیمون خیلی جدی شد خب من ازرابطه ج ن س ی وحشت دارم ومیترسم وای الان که دارم مینویسم موهای تنم سیخ شده

به طرزوحشتناکی ازاین موضوع فراریم طوری که الان مهمترین دغدغه ی زنگیم همینه

خب میدونیدکه مردا واسشون رابطه جنسی خیلی مهمه  یه مدتیه درگیراین موضوعیم پدرام خیلی باهام حرف میزنه خیلی سعی داره منو راه بیاره ولی من اصلا نمیتونم بااین موضوع کناربیام

ازتازه عروسا-عروسای قدیمی وهمه اونایی که میتونندبهم کمک کنن میخوام راهنماییم کنند

تاحالا هم که چند ماه ازعروسیمون میگذره راجع به این موضوع باکسی حرف نزدم

اصلا به خدا خجالت میکشم مطرحش کنم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:42  توسط هستی  | 

سلام

این روزا به زورمیتونم بیام نت بااین رییس سگمون

امروز تولدمه ومن ازصبح دارم تبریک اس ام اسی وتلفنی میگیرم

دیشبم خونه مامانم اینا بودیم واونجابرام

جشن گرفتن البته خودمون بودیم وداداشم عمم اینا

کادو هم یه تونیک باساقش-یه ساعت -یه عینک دودی ومادرشوهرمم بهم پول داد

خواهرشوهرامم اس ام اسی تبریک گفتن

نمیدونم من پرتوقعم یا نه ولی انتظارکادوهای بیشتری از طرف خانواده پدرام بودم...

مامانم میگه همین که یادشون بودو تبریک گفتن کافیه

پدامم برام یه دونه ازاین جاروشارژی دسته دارا که آنتن تبلیغشو میکه برام گرفت

البته ازخودم پرسید چی دوست داری برات بگیرم که خودم اینو گفتم

+مانتووشلوارلی گرفت برام ازتندیس

این روزامون داره میگذره تقریبا همه چی خوبه

پدرام فعلا ازفکربچه بیرون اومده

کمی قانعش کردم که وقت زیاده وفعلا زوده برای بچه دارشدن ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط هستی  | 

سلام

خیلی وقته اینجانیومدم

خیلی سرم شلوغه

نمیدونستم اینقدر غرق زندگی میشم..

زنگی خوبه وسخت ترازاون چیزیه که فکرشومیکردم

شوشوبچه میخوادومن نمیخوام

اصلاازاولم حالاحالاهانمیخواستم

این روزاشده یه مسیله مهم زندگیمون ولی من سرسختانه مقابله میکنم

اصلا امادگیشو ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:58  توسط هستی  | 

چی شد پس اون همه رای؟؟...

یعنی رای من شمرده نشد؟

کاشکی باخودم خودکاربرده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:54  توسط هستی  | 

یه کمی کارا پیچیده به هم

پدرشوهربیمارستان خوابیده

ازسفربرگشتیم خیلی رویایی بود

میتونم بگم بهترین سفرعمرم

سرفرصت میام وهمه چیزو میگم

یکی دوساعت دیگه داریم میریم نمایشگاه کتاب

چقدرپراکنده!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط هستی  | 

سلا مدوستای گلم بالاخره عروسی تموم شدومنم اولین آپم رو ازخونه ی خودمون میکنم

هنوزکاملا اینجاجانیفتادم یه کمی سختمه...خونه جدیدو میگم

دوهفته ای ازعروسیمون میگذره

خیلی حال میده برعکس همه تازه عروس دوماداکه اول زندگیشون خونه ی خودشون نیستن وهمش اینورواونورن من وپدرام برعکس ترجیح میدیم بیشترخونه باشیم وازوجودهم استفاده کنیم وصحبت میکنیم..البته شباهاا..روزاکه جفتمون سرکاریم من یک ساعتی زودترمیام شام درست میکنم خیلی حال میده حس خوبیه خونه داری ..دلم میخوادبیشترخونه باشم

دلم میخوادیه مدتی نرم سرکاروخونه داری کنم ..

بعدازیه مدت بدوبدو کردن واسه کارای عروسی به یه استراحت نیاز داریم جفتمون...ولی خب فکرامون بیشتراز جسممون خستس

خدامیدونه که روزای آخری که مونده بود به عروسی چقدردغدغه داشتیم .بی پولی یعنی من تا لحظه آخرفکرنمیکردم پوله جورشه

آرایشگرمم یه روزقبل ازعروسی بهم وقت پاکسازی دادو گفته بودبایدروزپاکسازی حسابتوتسویه کنی که خداروشکردقیقه نود جور شد

..باورکنید وجود خدارو تواون روزا کاملا حس کردم چقدر به دادمون رسید...درعین ناباوری پول جورشد

ماه عسل جمعه دیگه ساعت ۱۱برای کیش بلیط داریم

قرارشده این ۳ روزی روکه اونجاییم به هیچ چی فکرنکنیم وفقط خوش بگذرونیم

**ازروزی که زندگیمون شروع شده ازاین گلااسمشو یادم نیست گذاشتیم توآب تاهمزمان باعشقمون رشدکنه ..خواهرشوهری برامون آورد...هنوزخیلی کوچولوهه ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 13:15  توسط هستی  | 

پیشاپیش عیدتون مبارک

تروخداتوتحویل سال منویادتون نره دعاکنید

ماروفراموش نکنید

این آپ آخرم تواین سال بود

آپ بعدی توسال جدیدتو خونه جدید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:43  توسط هستی  | 

سلام خیلی دوست دارم بنویسم چی داره بهم میگذره

ولی خب واقعا وقت نمیشه

به هرحال ببخشید

فقط 12روزدیگه مونده

پول یه سری چیزاهنوز جورنشده لباس عروس 100 تومنش مونده که بریم تحویل بگیریم

دیشب رفتیم برای پدرام کت وشلوارگرفتیم وساعت

خیلی فکرش درگیره خداکنه همه چی خوب پیش بره

واای کی عروسیمون تموم میشه خیالم راحت شه

انقدرکه این روزااسترس دارم هیچوقت نداشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:35  توسط هستی  |