تبليغاتX
من هستی( زندگی جدید)

پادرد دارم'خسته ام'خوابمم مياد.رييسم نيست هي ميخوابم وهرچنددقيقه يكباربيدارميشم يه كوچولوكارانجام ميدم دوباره غش ميكنم ازصبح كه اومدم همينطوريم.

ازپنجشنبه بگم اينقدراسترس داشتم;دل تو دلم نبود هيچوقت واسه مراسمي تااين حد استرس نداشتم.وقتايي هم كه استرس دارم نميتونم درست وحسابي كاركنم ديدم اينجوري نميشه يه قرص خوردم بلكه آروم تر بشم.به صبازنگ زدم اومدرفتيم بيرون به قصدخريدن كادوچون پدرام گفته بود تاساعت 11كارهاموكرده باشم و آماده باشم مياددنبالم كه بريم.به صبا گفتم چي بخرم؟آخه من ميشه همه چيزتودوران دوستي واسش خريده بودم ازادكلن وست كامل افترشيو گرفته تا لباس و...غيره تي شرت هم خريده بودم ولي يه پيراهن ديدم خيلي خوشم اومد پدرام روتوپيرهنه تصوركردم ديدم محشره واي خداي من چقدرملوس ميشه خلاصه صباهم گفت خوبه وباكلي تخفيف 55 تومن خريدمش سريع برديم گل فروشي واسم كادو كردخيلي نازشد...گفتم خداكنه كه خوشش بيادوبپسنده.آخه خريدن اين جورچيزهاسليقه ايه ومن خودم تاحدودي باسليقش آشناام.پدرام تيپهاي سنگين بعضي مواقع اسپرت ميزنه ولي خوش پوشه.ازگل فروشي كه اومديم صباخانوم ميخواست صندل بخره 1ساعتي هم رفتيم وليعصريه گشتي زديم تااونم خريدشوكرد.جنگي ماشين گرفتيم و رسيديم خونه ساعت حول وحوش 9بود به پدرام زنگ زدم كه من رسيدم خونه وميخوام برم دوش بگيرم اونم گفت:نميخواد بري دير ميشه گلم ميريم اونجا يه دوش ميگيري.لباس ووسايلي روكه بايد باخودم ميبردم روازقبل آماده گذاشته بودم يه نگاهي بهشون كردم خندم گرفته بود اندازه ي يه كوه وسايل برداشته بودم لبلسهام كفشم(كه تواين چند ساعت پدر پامو درآوردن آخه بگودخترمگه مجبوري تو كه هميشه كفش اسپرت ميپوشي حالا پاشنه 10سانتي بپوشي)سشوار-اپيليدي لاك و... كليه ميزآرايش رو باخودم بردم.بخنديد بخنديد اگه شماهم اندازه ي من استرس داشتيد ازترس اينكه كم وكسري نداشته باشيد اين همه چيز باخودتون ميبرديد.مامانم مي گفت:مگه داري ميري سفر اي همه چيزبرداشتي؟به مامانمم ازقبل گفته بودم تولد پدرامه كه گيرنده چون من شبازياد جايي نميمونم وازمامانم هم قبلا اوكي روگرفته بودم.ديدم مامان راست ميگه يه كم مختصرش كردم وديدم نه هرچيزي رو كه حذف كردم لازمه ودوباره ميذاشتم سرجاش اينقدرخنده دارشده بودم گيج گيج بودم.پدرامم كه هي زنگ ميزد حاضري دارم ميام هولم ميكرد.

ساعت11بوداومددنبالم بامامانم كه ميخواستم خدافظي كنم گفتم ماماني خيلي دعاكن فرداهمه چيزخوب تموم بشه

.پدرام ماشين خودش بنزين نداشت آخه هرچي بنزين داشت پيش خوركرده بود وماشين باباشو آوردفكركنم حدودا ساعت 12بودرسيديم.

.ساعت 12:20بود يه اس ام اس ازطرف دوستم اومد گفته بود:امشب شب آرزوهاست;براتون آرزوي خوشبختي دارم.واي خدااي من چه شب مهمي روفراموش كرده بودم اصلا يادم نبودهيچي بهتر ازاين نبود كه يه چنين شب مهمي رو من وعشقم كنارهم بوديم دراون لحظه به هيچ چيز فكرنميكردم.رفتيم يه گوشه ي دنج باغ نشستيم.يه حس خاصي داشتيم جفتمون حس جديدي بود تاحالا تجربش نكرده بودم هيچ وقت توي همچين شرايطي باهم نبوديم.بلندبلند آرزوهامون رو ميشمرديم"به هم رسيدن;باهم بودن وموندن تااا نهايت.عشقم چشمهاش روبسته بودخيلي معصومانه خواسته هاش رو مي گفت:سال ديگه همين شب مال هم شده باشيم;به هم برسيم ;مشكل كاريش روبه راه شه وكلي دعاهاي قشنگ.بهم مي گفت :هستي يه حسي بهم ميگه خداجواب دعاهامون رو ميده همين امشب;خيلي اميدوار بود.هيچ وقت پدرام كم حرف ومغروررواينجوري نديده بودم خيلي رام خواسته هاش رو به زبون مي آورد.خيلي شب خوبي بوداحساس آرامش ميكردم -احساس نزديكي به خدا...

وسايل روازتوماشين درآورديم همه چيزاروقبلاپدرام وداداشش آورده بودند.فقط ميموندتزيين پذيرايي حدود 2-3ساعت باكمك هم خيلي ساده همه جاروبا گل رز وبادكنك تزيين كردم.ديگه صبح شده بوديه كمي استراحت كرديم خواهراي پدرام اومدن وصبحونه خورديم.منم رفتم يه دوش گرفتم سشواركشيدمو باكمك عزيزم حاضرشد م .عزيزمم رفت آماده شدواااي بقدري نازشد لپاش گل انداخته بود اگه كسي نبود ميپريدم بغلش وبوسش ميكردم ولي خيلي خودم رو كنترل كردم.كم كم مهمونا اومدن منم دوسه تاازدوستامودعوت كرده بودم.الان توذهنتون ساراخانم مياد كه تشريف آورده بودند؟بلهههه مگه ميشه ايشون نيان؟نقل مجلسن كلي هم خودش روكشته بود. خيلي تومنوي روكم كني و اين حرفاست.ديگه هرجوري بود تحملش كرديم.

جاي همگي خالي بود خوب بودخوش گذشت.اينقدر رقصيديم شب ميخواستم برگرديم نانداشتم راه برم.عزيزم منو.رسوند خونه بابت همه چيزازم تشكركرد بهش گفتم خيلي خوش گذشت.

ولي تمام اين ماجرابه كنار شب ليلة الرغائِب(شب آرزوها)يه چيزديگه بود.اون لحظاتي كه تك تك آرزوهامون روبه زبون آورديم يكي يكي شمرديم...خداخيلي نزديك بود..;صدامونو شنيد;لحظات ناب عاشقي...............

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:11  توسط هستی  | 

واااي امان از قاطي بازيهاي اين پرشين بلاگ امروز حسابي قاطي كرده بود.

امروزصبح خواب موندم هرروز صبح كه بيدار ميشم به پدرام اس ام اس ميزنم كه بيدار شدم امروز اس ام اس نفرستادم زنگ زدهستي خوابي؟فهميدم خواب موندم بدوحاضرشدم يك ربع هم ديررسيدم رييس ... كش ماگيرداده بودفكركنم نصف شب  بازنش مشكل پيداكرده بود مي گفت تو هميشه دير ميرسي حالاازشانس من هيچ وقت نبودا امروز زوداومده بود.محل كارم جديدا انقدرضايع شده هرننه قمري رو رييسمون راه داده معلوم نيست فك و فاميلاشن دورخودش جمع كرده.سرم خيلي شلوغ بودديرترازهميشه اومدم بيرون.

 

ازپدرام گلم بگم چندروزه بابامودرآورده آخه يه شركت زدند شركت؛ بيلبوردهاي تبليغاتي ؛هستش امروز اس ام اس داد يه اسم براي شركتش انتخاب كنم گفت بايد توبگي:كلي فكركردم يه اس ام اس كردم گفت:ايول خيلي باحاله.رفتيم كارت تبليغاتي سفارش داديم براش بزنند.منم همش تواين فكرم واسه پدرام كادو چي بگيرم جمعه تولدشه الهي فداش شم ۲۶ساله ميشه.حالانميدونم چي براش بگيرم؟؟ دوست دارم تكراري نباشه حدالامكان كاربردي باشه.خلاصه اگه چيزي به ذهنتون رسيد كمكم كنيد.

عزيزم ميگه ازپنجشنبه شب باهم بريم باغشون سوروسات تولد رو بچينيم.حدودا ۴۵ تامهمون داره؛خيلي شلوغ پلوغه.منم چون ازقبل بهم گفته بود باخودش رفتيم مزون سفارش لباس داديم ولي براي پرووش باپدرام نرفتم گفتم بذار ييهو ببينه بهتره(سورپرايز).

**الان تنها دغدغه فكريم كادوي تولد براي عزيزمه؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:28  توسط هستی  | 

سلام اول يه تشكر بابت راهنماييهاتون

ازديشب بگم كارم كه تموم شد زدم بيرون ميخواستم برم دنبال كارت سوختم ببينم چه مرگش شده نيومده آخه الان يكماه تقاضاي المثني دادم هنوزنيومده يه دردسري شده واسم كه نگووو.آره داشتم مي رفتم پدرام روديدم داشت مي رفت دنبالم اينقدرخسته بودم پريدم تو ماشين گفتم گلم سريع منو برسون خونه آخه ميخواستم برم حموم واسه مهموني امشب آماده بشم بااينكه اصلا دلم نميخواست تواون مهموني حضورداشته باشم البته مهموني كه نه چند تا از دوست دور هم جمع ميشدند اينم بگم پدرام اينها حداقل ماهي 2-3 بار روبادوستاش دوره ميزارن همه دوستاش خوب وباحالن يكي ازدوست دختراي دوست پدرام دوست خودمه كه خيلي هم خواستنيه درواقع سبب آشناييشون ما بوديم.يه كم كه صحبت كرديم به پدرام گفتم:نميشه من نيام اولش گفت :نه نميشه منم باشگرد خاص خودم بالاخره آقاروراضي كردم ولي خيلي پكرشد.اصلا نميدونم ديشب چم ده بود حال و حوصله مهموني رفتن رونداشتم حالا بماند كه باسارامشكل داشتم ولي شايدعلت اصلي قضيه اون نبود چون مجبورم تحملش كنم بهش گفتم:جمعه رو كه هستم(تولدپدرام تو باغشونه)خلاصه قبول كردرسيديم دم خونمون ميخواستم درو ببندم گفتم :يعني تو ميخواي تنها بري؟گفت:ميدوني كه نميشه نرم.درهرصورت من ازت خواستم كه بيابي ولي قبول نكردي.يه بغض سنگيني تو گلوم بود دلم نميخواست پدرام اونجاتنها باشه.خدافظي كرديم ورفتم خونه.

 

وااااي همون چيزي كه به پدرام گفته بودم به واقعيت تبديل شده بود كلي مهمون داشتيم منم كه بي حال ورمق يه كم استراحت و وبلاگ گردي كردم.پدرام هر 1 ساعت يكبار يه زنگي ميزد خوشحال بودم از اينكه حرفم دروغ درنيومد واونم فهميد كه مهمون داريم آخه ديروز بهش گفته بودم شب مهمون داريم هموني شد كه مي خواستم ..

*ببينم امروز ميتونم زودتر يه جيمي بزنم برم دنبال كارت سوختم.

بچه هااز قالبهاي پرشين خوشم نمياد اگه يه سايت يا يه وبلاگ خوبي بهم معرفي كنين كه بتونم قالبمو عوض كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:28  توسط هستی  | 

الان كه دارم مينويسم سركارم وهي گريزي ميزنم به اينترنت

نيم ساعت پيش  اس ام اس داد شب برنامتو خالي بزار ميخوام باهم باشيم . اينو بگم من و پدرام ۳سالو خورده اي ميشه كه باهمهيم خيليم دوستش داشتم يعني از چند تا پسري كه تا حالا باهاشون بودم اين برام  يه چيز ديگست تنها پسريه كه منو واسه خودم خواسته اينو من تونستم تو اين رابطه ي سه سالمون بفهمم.باهرپسري كه دوست بودم زبونب بهم ميگفتن كه آره من توروواسه خودت مخوام يا تو بابقيه دخترا فرق داري ....از اين جور چرت وپرتها ولي درعمل نقششون يه چيز ديگه بود ومنو واسه عشق وحال خودشون ميخواستن من خودم اينارو ميفهميدم ولي خب بعدازيه مدتي باهاشون به هم ميزدم.تااينكه پدرام خان وارد زندگيم شد وشد سوگلي همشون...۵-۶ماه اول جدي نميگرفتمش تا اينكه يه روز جمعه قرار گذاشتيم رفتيم باغشون تو دماوند.خيلي آروم بود برعكس من چون هميشه قرارامون ۱ الي ۲ساعت بود اونم تو اين كافي شاپها كه بايدمثل آدم آهني بشيني يه جا نميتونستم بشناسمش ولي ازروزي كه رفتيم باغ اصلا يه تحولي تو من ايجادكرد ازكباب درست كردنش گرفته تاشنا كردن و همه چيزاش.بهم گفت دوستم داره و منو واسه هميشه ميخواد  تودلم كلي بهش خنديدم آخه اين حرفها ديگه تكراري شده بود اونم واسه مني كه به غيراز اون با كساي ديگه هم بودم اين حرفهاوتريپ لاو تركوندنا رومن اثري نداشت به نظرمن  دوستت دارمهابايد درعمل ثابت شه نه زبوني .

يه دوهفته اي گذشت و ما ديگه بيشترازقبل باهم بوديم همچين يه نموره خودموني ترشده بوديم منم كه ديگه عاشقش شده بودم ولي خودمو گول ميزدم نميخواستم قبول كنم كه دوسش دارم  طوري كه باهمه دوستاي پسرم به هم زدم چون اون تنها پسري بود كه هوا وهوس تووجودش نبوداينكه ميگم بايد درعمل ثابت شه اينجاست و پدرام رو به همه ترجيح داام همش دوست داشتم ببينمش پدرام هم  بيشترازمن شده بود همه كسم.دوستيمون ادامه پيدا كرد تا الان كه در خدمتتونم حالاحالاهاادامه داره ....واي از قضيه پرت شدم كجا؟داشتم ميگفتم شب قرار گذاشت كه امشب باهم باشيم .بهش اس ام اس زدم كيا هستن؟جواب داد علي وسارا-ماني ويه چندتاي ديگه روهم گفت كه ازهمه بيشتر همين ساراوعلي نظرموجلب كرد خيلم ازاين ساراي جنده خوشم مياد.خود پدرامم ميدونه ولي بازم منو مجبور ميكنه.بهش گفتم نميتونم بيام امشب جاييي دعوتيم.زنگ زد گفت مطمئني دعوتي۲فهميده بود بهونه آوردم؟گفتم حالا (عادت دارم تيكه كلاممه)اونم اينقدر نسبت به اين كلمه حساسه.خلاصه باكلي خواهش و تمنا قبول كردم واااااااااي كه اينقدرنن از اين سارا بدم مياد همش جلوي پدرام ميخوادخودنمايي كنه.هركاريم ميكنم نميتونم ظاهرنمايي كنم كه يعني من باهاش خوبم.بچه ها خواهش ميكنم شمابگيد چيكاركنم؟؟آخه  پدرام وعلي رفيق فابريك همن هميشه بايد باهم باشن .اين ساراهم كه همش چسبيده در ...علي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:40  توسط هستی  | 

سلام به وبلاگ من يه هستي تازه كار خوش اومدين.راستشوبخواين حدود2سالي ميشه كه وبلاگهاي بجه هارو ميخونم ولي هيچوقت جرات اينكه بخوام خودم وبلاگ بزنمو نداشتم حالام از وبلاگ نويساي پيش كسوت ميخوام كمكم كنن . (هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم)هميشه تومدرسه انشانويس خوبي بودم دوست داشتم انشاهام واقعي باشن واز واقعيت سرچشمه گرفته باشن ازانشاهاي من درآوردي(تخيلي)خوشم نميومد  اينجاميخوام از روزمرگيههام و خاطراتم براتون بنويسم آخه اينجاتنها جاييه كه ميتونم حرفهاي دلمو بزنم به نظرمن آدم هرچقدرم كه بادوستاش صميمي و ندار باشه بازم يه حرفهايي هست كه نميشه به زبون آورد و جزو اسرارن.ولي من اينجاازهمه چيز حرف.ميزنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:4  توسط هستی  | 

سلام به درخوست شما دوستان كليه وبلاگ روانتقال دادم بلاگفا  www.hastilife.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:7  توسط هستی  |