ازپنجشنبه بگم ساعت 5وقت آرايشگاه داشتم اصلنم حال وحوصله آرايشگاه رفتن رو نداشتم اگه مجبور نبودم حتما قيدآرايشگاه ومي زدم وبايه آرايش مختصر وساده راهي عقد كنون مي شدم ولي گفته بودم كه ابروهام پرشده بودو دوست داشتم يه مدل ديگه بردارم آخه تكراري شده بود.(ايندفه ديگه دلو زدم به دريا ابروهامو نازك برداشتم).اگه همون جوري مي رفتم امكان داشت بچه ها تو مراسم سكته ناقص رو مي زدند.بنابراين با كمال نارضايتي رفتم آرايشگاه ولي قبلش موهاي دست وپامواپيليدي كردم واااي خسته شدم از بس موهام تند تند در ميان.نمي دونم اپيلاسيون دائمي چه جوري؟خوبه بچه هااگه در اين زمينه اطلاعاتي دارين (باماتماس بگيريد)راهنماييم كنيد؟آخه ازبس اپيليدي كردم موهاي پام زير پوستي در اومده بايد با سوزن بيفتم به جون بيچاره ها!!يه معضلي شده كه نگوو![]()
آره داشتم ميگفتم رفتم آرايشگاه به امور تميز كاري صورت پرداختم واز انجام كارهاي آرايشي غير ضروري هم خودداري كردم وديگه كار اضافه اي هم نكردم.كارم كه تموم شد اومدم خونه زودي حاضرشدم ازساعت 8دعوت بوديم.بايكي از دوستام قرار گذاشتيم وباهم رفتيم ساعت حدوداي نه ونيم رسيديم من نمي دونم چرا هرچي سعي مي كنم ومثلا به اصطلاح خودم برنامه ريزي ميكنم كه به موقع جايي برسم بازم دير ميرسم البته گل فروشي هم شلوغ بود كه يه مقداري هم اونجا معطل شديم ودير شدبچه كه بوديم يه سريال ميداد(بازم مدرسم دير شد
)يادتونه؟منم شدم مثل اون!
عقدكنون بد نبود زديم رقصيديم كلي به عروس تيكه انداختم آخه اون 2سال از من كوچيكتره هي بهش مي گفتم بچه هول بودي ميترسيدي دير بجنبي شوهر گيرت نياد؟اونم كه كم نياورد گفت تو ترشيدي من چيكار كنم دير جنبيدي ديگه شوهر گيرت نمياد.خلاصه بعد از كلي تفكرات بعد از جشن به اين نتيجه رسيدم سنم ديگه داره ميره بالا وشايدم ترشيده شدم.واااي خيلي بده اين طرز تفكرات شوم! كجا من ترشيدم تازه رفتم تو 23 سالگي كي گفته تو 23 سالگي آدم ترشيده ميشه؟؟؟ خلاصه ج ن د ه خانم منوبااين حرفش به فكر فرو برد!
تا مراسم تموم شد ساعت 1:30 رسيدم خونه.سريع لباسامو در آوردم وپريدم رو تختم به پدرام خبر دادم كه رسيدم خونه.حالا نمي دونم اين چه صيغه ايه هروقت ميرسم خونه فرقي هم نمي كنه كي باشه بايد به گلم خبر بدم اونم اون موقع شب چيكار كنم خودش ازم خواست كه دلش شور ميزنه به محض رسيدن به خونه بهش اطلاع بدم..من يه اخلاقي دارم هروقت از يه جشني يا يه عروسيي برگرديم شبش كل مراسمو توذهنم مرور مي كنم با فكراي جورواجور كه فلاني چرا لباسش اونجوري بود؟چقدر مش موهاشو قشنگ در آورده بود_يا چرااون زنه شكمش هفت طبقه بود؟ بااين فكراي رنگارنگ هم به خواب رفتم.
از مادرشوهرش بگم انقدر اخموبود ازاول تا آخر مثل ملكه ها نشسته بود از جاش جم نمي خورد پيش خودم گفتم شايد مادر شوهره راضي به اين وصلت نبوده كه اينجوري سگرمه هاش رفته توهم وگرنه چه دليلي ميتونه داشته باشه.حالا خوبه خواهر شوهرنداره دوتا برادر شوهر داره البته مادرشوهرش جاي صد تا خواهرشوهرو براش پر ميكنه .منم كه خيلي ركم به دوستم گفتم:خدا به دادت برسه اين مادر شوهره يا شاهزاده!
ديروز گلم ساعت 3صبح از شمال حركت كردن كه براي شنبه صبح به شركت برسه و ساعت 8 رسيدن تهران.
پدرامم باامروز ميشه 3روز كه نديدمت اگه بدوني چقدر دلم برات تنگ شده نمي دوني كه آخه!![]()
الهي فدات شم كه ديروزبه محض رسيدنت از سفر باوجود اون همه كار زيادي كه ريخته بود سرت سوغاتي هارو دادي آژانس برام آورد.خودم ميدونم چقدر اين روزا سرت شلوغه.
گلم امشب كه قراره همديگه رو ببينيم خودت بهم ميداديشون ديگه آخه راضي به زحمتت نبودم ولي خودت مي دوني كه خيلي هولم برام فرستادي.دلم لك زده بود براي اون كلوچه هاي خونگي....پدرامم بخاطر تمام مهربونيات ازت ممنونم...
بعد از بازي وبلاگي اومدم كه تعريف كنم از حال واحوالات اين روزام:
از ديروز صبح بگم كه داشتم مي اومدم سمت شركت يه خانوم پيري حدود75-80ساله روديدم كه مريض احوال بود سوارش كردم تايه جايي برسونمش ازش پرسيدم مسيرش كجاست ميگفت:نمي دونم. يه جوري حرف مي زد متوجه نشدم چي ميگه ته حرفاش ميفهميدم فقط مي گفت نمي دونم.متوجه شدم انگاري آلزايمر داشت واصلا نمي دونست خونش كجاست يه مقداري هم ديرم شده بود كيفش رو گرفتم تايه شماره اي چيزي پيداكنم خوشبختانه دفتر تلفنش همراش بود اسم پسرش رو ميدونست زنگ زدم بهش وآدرس گرفتم كه ببرمش دمه در خونش همون خونه ي پسرش.حالا تو اين شلوغ پلوغي يه فكري افتاده بود به ذهنم كه نكنه نقشه اي دارند وازاين جور فكرا كه شايد دراين جور مواقع اين فكرهاي شوم به ذهن شماهم برسه مثل اين فيلمها.دل رو زدم به دريا بردمش به همون آدرس وپسرش اومد مادرش رو تحويل بگيره كلي تشكر كردحدسم درست بود مادرش آلزايمر داشت ورفته بود شير بگيره...
واقعا تو اين دوره آدم نمي دونه ثواب كنه يا بي تفاوت باشه حالا اگه ثواب كنه كباب نشه خوبه.يا نمي دوني به اوني كه ميخواهي كمك كني تو ذهنش چي مي گذره!وچه نقشه اي برات داره ولي خب با تمام اين تفاسير از يه سري از مسائل اينجوري نميشه بي تفاوت گذشت.....
از فردا شب بگم كه عقد كنون دوستم ريحانه است واونجا دعوتيم پدرامم دعوته ولي خوب چون خودشون پنجشنبه جمعه شمال عروسي دارن نميتونه بياد فردا راهي شماله كه به عروسي برسه .خيلي دلم مي خواست گلمم بياد ولي نميتونه...پدرامي اميدوارم بهت خوش بگذره هرچند ميدونم بدون من بهت خوش نمي گذره.![]()
براي فردا وقت آرايشگاه دارم قيافم خيلي تخيلي شده ابروهام يه مقداري در اومده يه مقداري هم به موهام حال بدم.قربونش برم هر وقتم كه ميرم آرايشگاه به نيت اصلاح وابرو ميرم ولي اونجا كه ميرسم اين خانم آرايشگر هي وسوسم مي كنه كه موهاتم كوتاه كن-مش كن منم كه زود تسليم ميشم.
سري قبل كه رفتم پيشش نگين كاشت رو نافم خيلي خوشگل شد اولش مي ترسيدم ولي يه دختره كه اين كارو كرده بود رو ديدم مي گفت درد وخونريزي هم نداشته خوشم اومد.اصلنم درد نداشت.
پدرامم سفرخوش بگذره ..بااين كه 2روزه ميري زياد طول نمي كشه ولي خيلي دلم برات تنگ ميشه.شايد اگه اين 2روز روهم تهران بودي همديگه رو نمي ديديم ولي همين كه بهم نزديكي برام قوت قلبه...![]()
خوب به دعوت مهتاب گلم و باران جون و.... منم به اين بازي دعوت شدم:
اگر قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید ساخته بشه
1.چهار اتفاق مهم زندگی تون که باید حتما بهش اشاره بشه کدوم ها هستن؟
1-قبول شدنم تودانشگاه تورشته اي كه اولش زياددوستش نداشتم ولي بعد كه وارد دانشگاه شدم كلي بهش علاقه مند شدم(اينجاست كه ميگن هميشه اول عشق بوجود نمي آد)
2-آشنايي با عشقم كه خيلي تصادفي بود وفكر نمي كردم يه روزي بشه همه چيزم(البته با تمام مشكلاتش)
3-بوجود اومدن يه مورد شغلي براي پدرم كه خيلي واسه زندگيمون مهم بود.
4-حتما بايد 4 تا بگم آخه اين 3تا برام خيلي مهم بودن وبقيه نه زياد اونجوري يعني در اون حد نيستن كه بخوام بنويسم .
:چهار اتفاق مهم که اگر بهشون اشاره نشه خیلی بهتره
1-خارج شدن از ايران به اجبار پدرومادرم به مدت يكسال كه همين يكسال كلي اززندگيم عقب افتادم وكارمو از دست دادم-خيلي چيزامو از دست دادم .بااينكه ظاهرا خيلي شاد وخوشحال بودم ولي همش ظاهرسازي بود نميخوام بيشتر از اين بهش اشاره كنم ...
2-فوت مادر بزرگم ورفتنش از بينمون كه خيلي باهاش خاطره داشتم تو همون خونه قديمي .كه وقتي برگشتم ديگه نبود...غم از اين بزرگتر امكان نداره![]()
3-دوري چندين ساله ي من وخواهرم كه اين جدايي هرگز تمومي نداره ومن هيچ وقت به اين دوري عادت نمي كنم .هرچند كه چند سال يكبار يه ديدار كوچولوي چند هفته اي صورت مي گيره
4-حرف و حديثهاي كه پشت سرم زدن به خاطر يه سري از مسايل كاري...خيلي برام گرون تموم شد.(هيچ چيزي سخت تر از اين نيست آدم يه كاري رو نكرده باشه ولي بهش تهمت بزنن)يه سري آدمهاي زيرآب زن ...
. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه.
خيلي شيطونم حتي اگه غمگين باشم رگه هايي از شرارت تو وجودم موج مي زنه.مغرورم وخيلي وقتها اين اخلاقم باعث ميشه ضربه بخورم...از حسادت متنفرم از شادي اطرافيانم فوق العاده خوشحال ميشم.خيلي زود بغض ميكنم و زودي هم بغضم تبديل به اشك ميشه وگرنه غمباد ميگيرم ميميرم .هميشه بخاطر اين اخلاقم از طرف پدرام سرزنش ميشم....عاشق مسافرت وگشت وگذار...خيلي زود از يه جاموندن خسته نيشم وهي آهنگ بريم بريم سر ميدم واطرافيانم كلي از دستم حرص ميخورن.چيكار كنم مرداد ماهي ام وتنوع طلب...
با درنظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟
بهم ميگن شبيه هديه تهراني ام.. البته برخلاف ظاهر آرومي كه دارم اصلا آروم نيستم خيليم شيطونم.![]()
امروز با ترس عجيبي از خواب بيدار شدم از سرشب كه خوابيدم تاحدود 3و4 صبح كابوس مي ديدم.بس كه اين روزا تو فكر گشت ارشادو ماموراي نيرو انتظامي هستم .
از حددا 2هفته پيش يكي از اين خانوماي پليس بهم گير دادن.با دختر خالم رفته بوديم خريد از مانتوي كوتاه من وشال دختر خالم ايراد گرفتن وبعد از كلي چك وچونه ولمون كردن آخر بهشون گفتم دارم ميرم مانتوي بلند بخرم تا ولمون كردن و برگشتني زديم از كوچه پس كوچه ها برگشتيم كه يه وقت نبيننمون چون اگه خانم فاطي كماندو مي ديدمون دوياره گير سه پيچ ميدادومي گفت مانتويي كه خريدين كو؟منم كه مانتويي نخريده بوديم اصلا قصد خريد مانتو نداشتم.
آهان داشتم مي گفتم همش خواب مي ديدم گشت ارشاد بهم گير داده و هي بابلند گو اسممو صدا مي زنندوآخرش هم من وبا چند تا از دخترايي كه حجابمون خوب نبود رو سوار ماشين كردن وداشتن ميبردن كه يدفعه از خواب پريدم نمي دونم شايد بس كه تو فكرشم اين كابوسا اومده سراغم..خلاصه من ديشب اصلا خوب نخوابيدم امروزم هي چند ساعت يكبار چرت مي زدم .
ديشب پدرام اومد دنبالم و رفتيم خونشون.
مامانش اينارفتن مسافرت وعزيزم تنها بود رفتم پيشش منم كه خسته بودم حال نداشتم غذا درست كنم يعني من تو خونمون كار نمي كنم چه برسه خونه پدرام اينا بخوام كار كنم.زنگ زديم برامون غذا آوردند من همراه غذام رفتم از يخچالشون ترشي برداشتم وااي چه ترشي خوشمزه ااي مامانش درست كرده بود!.ولي الهي فداش شم پدرام به خاطر معدش نتونست ترشي بخوره.
بعد از شام زنگ خونه رو زدن خاله ي پدرام بود اومده بود بهش سر بزنه كه در رو باز نكرديم.منتظر شديم تا رفت بعدش به پدرام گفتم بريم سينما اولش گفت حال ندارم ولي بعدش خودش راضي شد وگفت بريم منم خوشحال وخندون رفتم حاضر شدم رفتيم سينما.فيلم "پاداش سكوت" .
وسطاي فيلم رسيديم ولي اينقدر فيلمش چرت بود كه نگووو .1/3 فيلم رو زير آب بازي كردند.آخه من هر فيلمي رو كه پرويز پرستويي بازي كرده باشه رو دوست دارم ومي بينم ولي اصلا فكر نمي كردم اين فيلمش اينطوري باشه!!
ساعت كاريم تموم شد من ديگه بايد برم.خلاصه مواظب باشين گير مامور و گشت ارشاد نيافتين...
يه تشكربزرگ ازدوستاي گلم بخاطر تبريكاتون![]()
ازتولدم براتون بگم روز پنجشنبه وجمعه تولدوتولد بازي بود.پنجشنبه بعدازظهر وقت آرايشگاه داشتم رفتم پيش بسوي خوشگل كاري .وااااي انقدر شلوغ بود كلا پنجشنبه ها آرايشگاه ها شلوغن.2ساعت بعدش قرار شد پدرام بياددنبالم آرايشگاه.زنگ زد گفت:حاضري بيام منم گفتم نه هنوز. ازآرايشگره پرسيدم كي كارم تموم ميشه؟ز ن ي ك ه *هلك هلك كار انجام ميداد.گفت نيم ساعت ديگه.بعد از نيم ساعت عزيزم اومد دنبالم سريع ورفتيم خونه حاضر شدم وپدرام با چند تا از دوستاش ودوست دختراشون قرار گذاشته بودن بريم دربند.
پدرام از قبل كيك رو سفارش داده بود ورفتيم گرفتيم يه كيك نسبتا كوچولو وااااي انقدر ناز بود كيكه شبيه خرگوش بود.از اون طرف رفتيم سرقرارمون پيش بچه ها..رسيديم اونجا ودوستاش اومده بودند كلي هم شاكي بودن آخه ما يه كم دير رسيديم.همه گرسنه بودن وكلي هم دلشون وصابون زده بودن .شام خورديم واااي چشمتون روز بد نبينه بالاخره مجبور شدم رو كيكم شمع بذارم وفوتشون كنم با سن 22سالگي خدافظي كردم.
من كه از بس سير بودم يه كوچولو هم نتونستم كيك بخورم پدرامم هي به زور كيك رو ميكرد تودهنم مي گفت بخورمي گفتم عزيزم نمي تونم بخورم زوركي مي چپوند تو دهنم .رسيديم به قسمت مهم قضيه كه تودلم لحظه شماري مي كردم باز كردن كادوها اصولا كادو گرفتن رودوست دارم وخيلي باهاش حال مي كنم.
چشماي گرد شده ي سارا ديدني بود وقتي داشتم كادوهارو باز مي كردم.پدرام بهم يه تابلوي بزرگ چوبي كه سنتي هم بوذش هديه دادقشنگ بود وتك.طرحش رو جايي نديده بودم.بايه گلدون كريستال كه توش روپره كاكا ئوكرده بوداونم قشنگ بود الهي كلي هم زحمت كشيده بود واسه شب تولدم.ساراوعلي هم يه عروسك آورده بودن.يكي ديگه از دوستا ش يه سرويس نقره كادو داد.يكي از دوستاي پدرامم كه خورش نتونسته بودكادوش رو كه ادكلن بوديه عروسك آويز برام فرستاده بودامسال تولدم همه جور كادويي گرفتم ..حتي كادوي خيلي كوچيك خيلي هم برام باارزشه با دستاي كوجولوي بچه ي برادرم يه رژ لب با اون دستاي كوچولوش برام كادو كرده بود با كلي ذوق بهم داد..كوچيك وبزرگ بودنش واسم مهم نيست اين كه ميگم مهم نيست نه اينكه تعارف كرده باشم واقعيته.
نمي دونم همه ي آدما روز تولدشون توقعي ميشن يا من اينجوريم؟؟من ديروزحتي بايه اس ام اس تبريك هم انگار دنيارو بهم داده بودن وكلي از اينكه يادم بودن شاد مي شدم..يه جورايي همش منتظر بودم.بعضي ها كه همون يه اس ام اس رو هم ازم دريغ كردن همه اينارو يادم ميمونه وقت واسه جبران زياده نوبت منم ميشه.
جمعه واسه ناهار مهمون داشتيم نه بخاطر تولد منا همين جوري اومده بودن ويه كمم قر داديم.خلاصه ديروز كلي هم پياده شديم چون با دختر خاله هام شام رفتيم بيرون وشيريني تولد بهشون دادم.الانم كه وسطاي ماهه منم بدجوري خوردم به پيسي اين ماهو به سختي سرميكنيم.
پدرام عزيزم بابت همه زحمتات ازت تشكر مي كنم. تشكركه در مقابل اين همه خوبي هات كمه.پنجشنبه خيلي خسته شدي مي دونم الهي فدات شم جمعه هم كه رفتي سركار.آخه تا كي بايد اين همه كار كني؟خسته شدم آخه.آره توكار مي كني ولي من بيشتر خسته ميشم.ممنون كه غرغراي منوتحمل مي كني ودم بر نمي آري و هيچي نمي گي.خيلي صبوري گلم.قربون اين همه گذشتت بشم من...![]()
![]()
تولدم مبارك![]()
چه حسي دارم امروز حس خوبيه;حسي كه امروز دارم باسالهاي قبل فرق داره.مخصوصا با تولد سال قبلم.خيلي بهتره ياد خاطره پارسال روز تولدم مي افتم يه حال بدي بهم دست ميده آخه پارسال همين روز باپدرام تامرز جدايي رفتيم خيلي دعوامون جدي شده بود ميتونم بگم تنها دعواي كاملا جدي من وپدرام همون دعوابود تصميم گرفتيم همه چيز تموم شه.واااي نميدونيد چه حالي داشتم حتي از مرور خاطرش تو ذهنم تمام تنم مورمور ميشه.خدا واسه هيچكي نياره.![]()
امروز 23ساله شدم. .![]()
ديشب با عشقم يه جشن كوچولوي 5-6 نفره گرفتيم.حالا ميام مفصل تعريف مي كنم ديشب چيكارا كرديم .خيلي خوش گذشت جاي همگي خالي...كلي مهمون داريم دوباره بر ميگردممممم
ديروز اينقدر سرم شلوغ بود كه ناهارمم سريع وباعجله خوردم آخه مي خواستم كارام توساعت كاري تموم بشه ومجبورنباشم بمونم توشركت وتاديروقت كار انجام بدم.
آخه ديروز پدرام وقت دكترداشت قرار گذاشتيم بياددنبالم وباهم بريم دكترقبلا كه گفتم پدرام مشكل معده داره وتحت درمانه.البته خوب بودشا تااينكه 2-3 روزي بود اذيتش مي كرد ومي گفت:معدم درد مي كنه وانگاري يه گوگولي هم ازش خون اومده بودخلاصه بااصرار زياد براش وقت گرفتم وراضيش كردم ببرمش دكتر نمي اومد كه كلي باهاش صحبت كردم.بااون وضعيت شلوغ كاريم هي بهش يادآوري مي كردم پدرام خان ساعت7 وقت دكتر داري.يادت هست گلم؟هميشه اون مثل بچه ها باهام رفتار مي كرد ايندفعه من شده بودم مثل خودش سمج.آخه من اگه يه سرماخوردگي كوچيك داشته باشم فوري ميگه بريم دكتر.حالا موضوع به اين مهمي رو ساده گرفته بود بالاخره زور ما چربيد وبردمش دكتر...
دكترهم براش يه مقداري دارو نوشت يه خورده هم پرهيز بهش داد.خلاصه ديگه از اين به بعد نبايد زياد هله هوله بخوريم.خوردن هله هوله تااطلاع ثانوي ممنوع.![]()
بعد ازدكتر به خواسته پدرام جونم رفتيم پارك ساعي يه مجله هم گرفتيم وفالمون رو خونديم توفال پدرام خان نوشته بود ازدواج درپيش است وازاين جور حرفها اونم حسابي ذوق كرده بود وهي اون تيكه رو تكرار مي كردمنم به شوخي بهش گفتم:به به به سلامتي;تبريك ميگم;خوشبخت بشيد ماروهم دعوت مي كنيد؟ييهو پدرام قاطي كرد;كلي عصباني شدبهم گفت از اين شوخي ها خوشم نمي آد ودراين مورد خودش رو بي جنبه تلقي كرد.منم تودلم كلي بهش خنديدم.الهي اينقدر ناراحت شده بود.كلي باهاش ور رفتم تاازاون حالت دربياد.![]()
بعد فال منو خونديم من چند روز ديگه تولدمه جمعه 12 مرداد.برعكس بعضي ها كه خيلي ها خوشحال ميشن من ازاين موضوع اصلا خوشحال نميشم كه يكسال بزرگتر بشم ودوست ندارم تند تند يكسال به عدد سنم اضافه بشه.تازه تو خونه هم به مامان اينا گفتم برام كيك نگيرن ازاينكه شمهاي كيكم رو ببينم كه عدداش داره ميره بالا يه احساس خاصي بهم دست ميده.خلاصه من يكسال بزرگتر شدم
البته هنوز چند روز مونده هاااا! ! خلاصه كادو مادوها رو آماده كنيد![]()
پدرام ازم پرسيد چي دوست داري كادو برات بگيرم هميشه ازم مي پرسه منم برخلاف ميلم كه دوست دارم بگم خجالت مي كشم و ميگم هيچي گلم.بعداز 3سال دوستي تو اينجور موارد چيزي نمي گم.بااينكه دلم مي خواد بهش بگم ولي خوب روم نميشه.نمي دونم چرااينجور مواقع خجالت مي كشم و لپام گل ميندازه!![]()
امروز صبح كارداشتم يه سري رفتم بانك واسه انجام امورات بانكي!
يه آقاء پيرمرد موسفيدي بود بود واااي نمي دونيد اينقدر خواستني بود حرفهاي قشنگي مي زد كلي باحاش حال كردم ودلم نمي خواست ازبانك بيام بيرون ازقرار معلوم اين آقاي پيرمرد مهربون بازنشسته بود اومده بود حقوق بگيره وكلي از حرفهاش مستفيذ شدم.خلاصه اگه وقت داشتم بيشتر مي موندم!
اومدم شركت اصلا حس كار كردن نداشتم انقدر كارمون زياد بود منم بااين حالم ميخواستم يه كاري كنم از اين كسلي دربيام دلم مي خواست حال وهوام عوض شه خلاصه بااين حال وهواي بد عنقي نشستم سركارم.من بعضي مواقع اينجوري ميشم و اصلا هم دوسش نمي دارم.نشستم تاحدودي كارامو انجام دادم چون امروز 1ساعتي هم مرخصي گرفته بودم بايد تا اومدن مدير گوگولي به كارام مي رسيدم.
ديشب باپدرام رفته بوديم فرحزاد البته خيلي غيرمنتظره وبدون برنامه بود آخه ديروز پدرام بايد مي رفت سركار ومن خونه بودم اينقدر از روزهايي كه من تعطيلم وپدرام سركاره وسرش شلوغه بدم مياد يه احساسي بهم دست مي ده احساس مي كنم وقتي سرش شلوغ ميشه به من فكر نمي كنه وعشقولانه جواب تلفنو نميده ياوقتي سرش شلوغه زنگ مي زنه همش عجله داره زودي بره كاراش رو انجام بده(چه فكراي شومي دارم نه؟)
داشتم مي گفتم آره رفتيم فرحزاد خوب شد 200ليتر ب ن ز ي ن روزودتر دادن آخه ماشين گوگولي پدرام چند روزي بود لالا كرده بود وكلي بهش خوش گذشته بود وديگه بيدارشد. جاتون خالي خوب بود هوا خنك بود جون مي داد واسه قدم زدن.شاتوت خورديم وبادست وبال قرمزولب ودهن گلي برگشتيم(مثل اين دهاتي ها)پدرام مي گفت:بيا به گونه هاتم بمالم يه دست بشي لپ گلي.بعدش از اونجااومديم آيس پك شعبه ي نياوران كه پدرام خيلي نسبت به اين شعبه ارادت داره هروقت هوس آيس پك مي كنيم ميريم اونجا.2تا آيس پك خورديم (ياد دوران شيطونك بازي با بچه هاي دوران دانشجويي كه ميرفتيم آيس پك خوري بخير. چشم پدرام دووور)ديگه جانداشتيم شام بخوريم خيلي هله هوله خورده بوديم.يواش يواش روونه خونه شديم پدرامم كه حسابي خسته بود من ورسوند خونه عزيزم رفت خونه كه بخوابه از چشماش مي تونستم بفهمم پر خواب بود الهي من فدات..
معمولا من روزاي پنجشنبه تعطيلم البته اگه كارزيادباشه پنجشنبه هاروهم بايدبيام سركار ولي پدرام تعطيل نيست وبايدبره سركار.
ديروز كلي خودموشرمنده كردم تاساعت 10خوابيدم اينقدراين هفته خسته شده بودم ترجيح دادم استراحت كنم.مامان اينا هم كه رفتند مسافرت وتنهابودم بنابراين بعدازچندوقت يه مقداري به امورخونه داري رسيدم وناهاردرست كردم آخه من زياد اهل خونه داري وايجورحرفانيستم يعني زيادخونه نيستم كه بخوام كاري بكنم.مدتي بود هوس كيك كردم بودم البته كيكي كه خودم درست كرده باشم ولي وقت نمي شددرست كتم ديگه ديروز عملي شدو يه كيك آلبالويي درست كردم وتزيين كردم وخيلي هم خوشمزه شد.بعدش به صبازنگ زدم كه بيادخونمون وباهم كيك بخوريم آخه تنهايي مزه نمي داد.درضمن نمي تونستم اين ريسك وبكنم وقبل ازآماده شدن كيك بگم كه بياد ممكن بود يه وقتي خوب نشه وسوژه شم وبهم بخنده وبعدازاينكه كيك درست شد ديدم ظاهرا كيك خوبي شده اومدواونم پسنديد ديگه مطمئن شدم خوبه.
واسه نهار پدرام هم به جمعمون اضافه شد آخه كارش تموم شده بود ومامن ايناهم كه خونه نبودن.بعدازناهار كه خيلي هم دركنارعزيزم بهم چسبيدگلم خسته بود بهش گفتم بره تواتاق بخوابه ويه كمي استراحت كنه.طي يه نقشه ي ييهويي باصبانشستيم يه حالي به ناخنهامون داديم بايه طراح جديدخيليم ناز شدن.
صباهم كم كم آماده شدكه بره خونشون آخه قراربودديشب برن شمال.گلم كه ازخواب بيدارشد تشستيم كيك وقهوه خورديم وكلي هم ازكيكي كه درست كرده بودم تعريف كرد وبهم گفت:بازم ازاين كارا بكن منم ذوق كردم وتشويق شدم كه بازم از اين كاراي خوب خوب كنم.
كامپوترم كه حسابي قاطي كرده بود به پدرام گفتم يه نگاهي بهش بندازه.نشست سر سيستم منم رفتم يه دوش بگيرم حالا توحموم يادم افتاده كه يه وقت نره تووبلاگم و همه چيز روبشه آخه من اصلا دوست ندارم پدرام آدرس وبلاگمو پيدا كنه و بخونه اون موقع ديگه راحت نمي تونم بنويسم.
سريع دوش گرفتم اومدم بيرون وخداروشكرمثل اينكه تو صفحه اينترنت وتنظيماتش نرفته بود.حداقل اگرهم رفته بود چيزي بروز نداد.ولي پدرام يه اخلاقي داره نميتونه چيزي رو ازمن پنهون نگه داره ويه جايي سوتي ميده تاشب هم حرفي نزد حدس زدم كه چيزي ازاين موضوع نفهميده وگرنه طاقت نمي آوردو بهم مي گفت.
شب هم رفتيم سينما فرهنگ فيلم "روز سوم" قشنگ بود خيلي وقت بود ميخواستيم بريم ببينيم ولي وقت نميشد.اگه نديدين بريد ببينيد.
نميدونم چراازديروزتاحالا خطهااينطوري شده؟هرشماره موبايلي رو مي گيرم يكي ديگه جواب ميده به پدرام زنگ زدم يه دختره جواب مي دادو2-3باري زدم يكي ديگه جواب داد اس ام اس زدم گفتم پدرام اين دختره كيه؟
زنگ زد گفت كدوم دختره؟گفتم ابن كه جوا ب ميده.همين جوري مونده بود ميگفت گلم حتما خط رو خط ميشه.اعصابم ريخته بود بهم تااينكه به بابام زنگ زدم آخه مي خواست بره كارت سوختم رو بگيره زنگ كه زدم ديدم باز يه آقاء جواب دادگيج شده بودم به اين نتيجه رسيديم كه خطها اختلال پيدا كرده..
چه اوضاعي شده پرشين بلاگ-بلاگفا كه پكيده ازاون طرف مخابرات قاطي كرده.نمي دونم شماهم چنين مشكلي روپيدا كرديد![]()
ديشب يه مهموني دعوت داشتيم سالگردازدواج يكي ازدوستاي پدرام بود.ازشركت كه رفتم خونه سريع دوش گرفتم وحاضرشدم قرار گذاشتيم من برم دنبالش كه برم شركتش از اونجا بريم. گفتم كه پدرام ماشين نداره ورفتم باهم ازاونجارفتيم .
تاساعت 11اونجابوديم زياد بزن وبرقص نبود بيشتر به گفتگووصحبت گذشت.رفيقاي پدرام يه كمي بساط م ش ر و ب خوري راه انداختن وبعضي هاشون هم كه اصلا حدخودشون رو نمي دونن اينقدر مي خورن مست وپاتيل راه مي افتن ميرن خونه هاشون.يه باركه علي رفيق پدرام تا خرخره خورده بود اومده بود بره خونشون رفته بود تو باغاليها.![]()
پدرام خداروشكرهيچ وقت بساط م ش ر و ب خوريشون شركت نمي كنه.قبلنا ميخورد ولي چند ساليه زخم معده داره وواسه معدش ضررداره ودكتر خوردن كليه مواد ا ل ك ل ي... براش ممنوع كرده و نميتونه همراهيشون كنه خيلي هم بهش تعارف ميكنند ولي باوجود اراده قوي اي كه داره ازخوردنش خودداري مي كنه.
امروزم گلمو رسوندم شركت البته اول رفتيم يه صبحونه مشتي خورديم وبازم من ديررسيدم شركت.خداروشكررئيسم نبود وگرنه دوباره قاطي ميكرد..
ديروز به اتفاق پدرام رفتيم به امورتميزكاري باغشون بپردازيم.اولش نمي خواستم برم زنگ زد گفت:داره ميره باغ آخه از شب تولد ديگه نرفته بود همون جوري كه تولد تموم شد باهم برگشته بوديم يه سري كارها رو مامانش اينا كرده بودند ولي يه خوردشم مونده بود.
بهم گفت نميخواد بيا بي عزيزم خسته اي برو خونه استراحت كن ولي دوست داشت تنهانره.گفتم نه دلم نمياد تهنايي كاركني.پدرام خيلي منظم وباسليقست_خيلي تندوتيزه بچمون اززماني كه دانشجوبوده يادگرفته برعكس من كه يه خورده تنبلم (فقط يه خورده).يه كم كاركرديم منم هي براش ميوه وشيريني و...مياوردم انرژي بگيره و قشنگ كاركنه ونشته بودم نگاش ميكردم اينقدرباسليقه كارميكرد ولي پارسال همين موقع هابود كه اسباب كشي داشت رفتم كمكش وباهم وسا يلش روچيديم وازهمه مهمتركتابخونش رو گردگيري كردم كتاباشو كه پرازگردوخاك بود تميز كردم .
بعد كه كاراتموم شد رفتيم رستوران شام خورديم اينقدرگرسنه بوديم بالاخره بعدازاين همه كاركردن بايد خودسازي ميكرديم .پدرام منوگذاشت خونه و اومدم تو اتاقم كه هنوز كاملا وسايلم روجابه جانكرده بودم اونهاروهم سرجاشون گذاشتم وپدرام زنگ زد بگه رسيده خونه بهش گفتم دارم كاراي جمعه شب رو مي كنم گفتش هنوز جابه جا نكردي ؟گفتم نه.گفت:ميخواي بزار باتولد سال ديگم يكدفعه وسايلت روبزار سرجاي اوليه.نصف شبم دست ازشوخي برنمي داره.
بعد خدافظي و شب بخير رفتم پيش به سوي خواب...