تبليغاتX
من هستی( زندگی جدید)

امروز برام يه روز خاص يه روزي كه خدا بهترين كس تو زندگيمو بهم دادبهترين هديه ي الهي..

.

امروز چهارمين سالگرد دوستيمونه ..يادش بخير 4 سال پيش توهمين روز من انتخاب واحدداشتم اومدي جلو دانشگاه اونجا باهم قرار داشتيم واي كه چقدر ناز ومعصوم منتظر بودي منم يواشكي وايساده بودم پشت ميله ها و نگات ميكردم از همون نظر اول هم از سنگيني ومتانتن خوشم اومد دلم ميخواست همون جوري نگات كنم دورادور همه ي حركاتتو زير نظر داشتم...يادته از دمه دانشگاه تا كافي شاپ نيكا رو پياده رفتيم اون موقع 19 سالم بود و تو22سالت...از همون برخورد اول خيلي چيزا رو فهميدم..فهميدم خيلي بيشتر از سنت ميفهي ..بجا وبه موقع تصميم ميگيري

چقدر تو انتخاب واحدم كمكم كردي تو بيشتر از خودم به فكرم بودي ...چند ماه اول كه اصلا جدي نمي گرفتم فكر ميكردم مثل بقيه اي يه روزي ميري ودوباره من و يه عشق تازه.. ولي مثل بقيه نبودي تو باهمه فرق داشتي چقدر برام دل ميسوزوندي ...

يادته ميومدي جلو دانشگاه ذاغ سيامو چوب ميزدي منم كه شيطوووون -ازهرطريقي شده بود امتحانم ميكردي چند بارم كه شمارمو داده بودي رفيقات تا عكس العملمو ببيني...همه ي اينا رو بعدها خودت بهم گفتي الان كه باهم اون روزا رو مرورميكنيم چقدر ميخنديم غافل از اينكه تو شده بودي همه چيز من از هر راهي امتحانم ميكردي بازم قبول بودم...كارامون چه بچه گونه بود.. ولي خوب رو در وايسي كه نداريم از بس شيطون بودم بهم اطمينان نداشتي....

 

شوخي شوخي همه چيز جدي شدوتو شدي همه چيز من خيلي ماهي بخدا...جقدر سختي كشيدي ..به خاطر شرايطي كه خانوادم برات گذاشتن وبراي جلب رضايت خونوادم همه كاري كردي كارتو عوض كردي خيلي سعي كردي خودتو شب و روز خسته كردي تااينكه كاراي خونه هم درست شد وخونه خريدي بخاطرش ماشيني رو كه به جونت بسته است رو فروختي گلم من كه همينجوري ام بدون هيچي قبولت داشتم ولي خوب خودت خواستي خوب شروع كني دلت ميخواست همه بپذيرنت وجواب خونوادم قطعا مثبت باشه وذره اي ترديد توانتخابشون نباشه...فكرهمه چيز وهمه جا بودي شايد واسه همينه من اينقدر بي خيالم با وجود عشقي مثل تو هيچ دغدغه اي ندارم....يادته اون روزي رو كه مامانت و خواهرات اومدن خونمون چقدر استرس داشتي ..ميگفتي هر ثانيش برات يه عمر گذشته...همه اينا رو مختصر مينويسم كه يادم بمونه

واااي نمي دوني چه حسي بهم دست ميده وقتي ميگي همه ي اينكارارو به خاطر تو ميكنم...براي به دست آوردنت...خيلي تو زندگيم تاثير گذاشتي وخيلي چيزا ازت ياد گرفتم به غير از اون لحظه هايي كه عصباني ميشدي عصبي شدنتم قشنگه فداي تو نانازم...

اولاي دوستيمون فكر ميكردم عشقاي افراطي زودبه تنفر تبديل ميشه!!!

ولي الان كه 4 سال از عشقمون ميگذره ميفهمم كه اين يه عشق زود گذز نبوده..هوس نبوده .از اول هم خيلي سنجيده تر ار من عمل ميكردي يادته تا تقي به توقي ميخورد مي گفتم بيا همه چيزو تموم كنيم زود حرف از جدايي ميزدم الهي فدات شم كه خيلي صبور بودي وآرومم ميكردي ...

اينارو نوشتم تا يادم بمونه چه روزايي تلخ و شيريني رو باهم گذرونديم...پدرامم دوست دارم هرچند كه اين جمله رو زياد به زبون نميارم ولي بازم ميگم

دوستت دارم خيلي زياد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:28  توسط هستی  | 

سلام عزيزاي دلم اينقدر دلم براتون تنگ شده بود كه نگووو!! اينترنت شركت هم قطع شده بود وچند روزي نمي تونستم چيزي بنويسم امروز وصل شد... بنابراين خلاصه اي از اين چند روزو براتون تعريف ميكنم!!

چهارشنبه شب ساعت 12 حركت كرديم وصبح كه رسيديم هوا فوق العاده گرم و شرجي بود يه هوايي بود اصلا نمي شد نفس كشيد اصلا انگار اكسيژن وجود نداشت مامان اينا پياده شدند ووسايلو بردند خونه منو و دختر خالم رفتيم كلار دشت ويلاي پدرام اينا يه سري بزنيم ولي يكساعتي با باغي كه توش عروسي بود فاصله داشتيم تصميم گرفتيم همون جا بمونيم فقط من خيلي دلم ميخواست برم و ويلاي عشقمو ببينم آخه خيلي از اونجا و آب وهواش تعريف كرده بود كنجكاو شده بودم اگه شده يه مدت زمان كوتاهي هم شده حتما برم دلمم براش تنگ شده بود گفتم برم ويلاشون شايد حال وهوام عوض شه....الحق كه جاي تعريفم داشت خيلي باحال بود و خوش گذشت...يكي دو ساعت اونجا بوديم و برگشتيم

پنجشنبه شب جشن ساعت 8 شروع شد تا ساعت حدوداي 3-4 صبح ادامه داشت خوب بود ولي خسته كننده بود براي ماهايي كه از تهران رفته بوديم ويه لحظه هم استراحت نكرده بوديم وخيلي هم بزن برقصشون توپ بود بعضي ها از جمله خودم كه اصلا نشستيم همش وسط بوديم به قول بچه ها يه لحظه هم سنگرو خالي نذاشتيم ..

جمعه صبح رفتيم لب دريا و يه كمي آب بازي كرديم من نرفتم تو آب آخه حساسيت دارم به آب شور دريا پارسال كه رفته بوديم رفتم دريا شنا كردم ولي برگشتم روي پوستم دونه هاي ريز قرمز زده بود وزير دلمم درد گرفته بود وعفونت كرده بود كارم به دوا دكتر كشيده شد خيلي دوست داشتم برم تو آب شنا كنم ودلم ميخواست آفتاب بگيرم ولي تجربه ي بد سفر قبلي مانع ازاين كارم شد ...

بعد از اونجا رفتيم نمايشگاه صنايع چوبي كه من خيلي علاقه دارم و خريد كرديم كلاه و صندل چوبي و تابلووكلوچه و انواع اقسام چيزاي ترش .....

بعدازظهر جمعه حركت كرديم سمت تهران جاده هم خيلي شلوغ بود راه 4 ساعته رو 7ساعته اومديم تازه جاده يكطرفه شده بود وگرنه خدا مي دونست كي ميرسيديم تواون دو سه روز هم نتونستم درست وحسابي با پدرام حرف بزنم هرجا مي رفتم به ياد عشقم بودم از جنگل ودريا.....طلوع وغروب خورشيد وهمه وهمه به يادش بودم دلم ميخواست زودتر برگردم پيشش وواسه ديدنش لحظه شماري ميكردم كلا من اينجوريم هروقت ازش دور ميشم بيشتر قدرشو ميدونم باخودم عهد بستم ديگه الكي باهاش دعوا نكنم ..بهونه هاي بيخودي نگيرم وغرغر نكنم ولي اينا همش در حد حرفه وقتي مي بينمش يادم ميره كه چه قولايي به خودم داده بودم وهموني ميشم كه بودم.....

شنبه شب قرار گذاشتيم رفتيم فرحزاد شام خورديم و سوغاتي هاي عزيزمو بهش دادم برگشتني رفتيم نياوران دوتا آيس پك خورديم والهي من فدات شم كه بازم درد معدت زده بالا...دوباره بايد برم رو مخش ببرمش دكتر داروهاشم داره تموم ميشه....

يكشنبه شب عروسي خواهر پدرام بود قرار شد يه كمي زودتر از شركت بزنم بيرون آخه گلم ميخواست كادو واسه خواهرش بگيره كه سر عقد بهش بده رفتيم كريمخان يه انگشتر براش گرفتيم ومنو رسوند خونه حاضر شدم و البته شب قبلش همه ي كارامو كرده بودم ....مامانمم دعوت بود ولي هرچي اصرار كردم نيومد...عروسي هم بد نبود ولي بااينكه عروس خيلي خوشگل نبود ولي خيلي ناز درستش كرده بودن برده بودنش چهره سازان من تعريف آرايشگاهشو زياد شنيده بودم تو آنتنم زياد تبليغشو ديده بودم ولي كارشو از نزديك نديده بودم ...درسته گرون ميگيره وهزينش بالاست ولي كارش حرف نداره ..معركست... خلاصه عروس خانوم كلي از انگشتر خوشش اومد وپدرامم با خودشيريني بسي فراوان اعلام نمودند كه سليقه ي من بوده منم شرمزده با لپ گلي مجلسو ترك كردم ...

ديروز گلم ماشينشو فروخت من اون ماشينشو خيلي دوست داشتم ولي چون پول لازم بود مجبور بود بفروشش حالا تا موقعي كه يه ماشين جايگزين ماشين قبليش بشه من ميرسونمش ....

**صبح يه بسته پستي اومد شركت از طرف خواهرم بود واااي كلي عكس خوشگل از بچش برامون فرستاده دلم براشون يه ذره شده احتمال اينكه كارش درست شه و به مدت يكماه بيان پيشمون زياده فقط خدا كنه كارشون درست شه ومشكلي پيش نياد خيلي دلم براي اون درد دلاي خواهرانه و مشورت ونظرخواهيا تنگ شده هيچكس نميتونه جاشو برام پر كنه...اگه بيايي چه خوب ميشه!!تابستون كه جور نشد بيايي...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:35  توسط هستی  | 

واااي بعداز سفركيش چيزي ننوشتم از بس كارمون تو شركت زياده تواين چند روز نتونستم زياد وب گردي كنم دليلش كار زياده....

از اول تابستون قرار بود مابريم شمال منم كه هميشه براي شمال رفتن پايه ام ولي هر دفعه به نوعي نمي شد وعقب مي افتاد ولي حالا مابه شمال دعوت شديم وديگه ازاين يكي نميشه گذشت پنجشنبه عقدكنون دخترخاله ي اينجانب هستي خانم دعوت شديم وبه مدت 2روز ميريم شمال (كلاردشت)من تاحالا نرفتم اونجا ولي ميگن بهشته.قرار شده امشب ساعت 12 حركت كنيم فردا جشنه جمعه هم كه برمي گرديم.پدرام كليد ويلاشون روداد كه بريم اونجا بمونبم البته يه مقداري به باغي كه توش مراسمه عقد كنونه دوره ولي حالا ببينيم چي ميشه شايد رفتيم حالا اگه بريم ويلاشون بايد كلي واسه بابام خالي ببندم كه ويلا مال فلان دوستمه ازطرف مامانم هيچ مشكلي نيست كه بريم ويلاي پدرام اينا ولي بابام نبايد بوببره!!

ازاين دو سه روزي كه گذشت بگم من همش دنبال خريد لباس بودم از مركز خريد پاسداران وتنديس وقائم بگيريد تاپايين..

.طلسم شده بود من هيچ لباس مناسب پوشيده اي پيدا نكردم البته ميگم پوشيده نه به اون معنا !يه كمي بسته تر از بقيه لباسام ميخواستم خسته شدم از بس لباسام لختي بودن دوست داشتم يه تنوعي به لباس پوشيدنم بدم

.كلي گشتيم الهي پدرامم خيلي خسته شد تا من بخوام يه دست لباس بخرم گلم مي گفت ازمن ياد بگير سر دومين مغازه كت شلوارم رو خريدم..

آخه هفته ي ديگه هم عروسي خواهر پدرامه مي خواستم لباسم تك باشه زياد وسواس بخرج دادم ولي مگه لباساي پوشيده ي قشنگ پيدا كردم خودمم كه هرچي لباس دارم لختيه!خلاصه جفتمون خسته ونااميد اومديم نياوران دوتا آب انار گرفتيم خورديم ونخود نخود هركه رود خانه ي خود به پدرام گفتم منو رسوند خونه و رفت فكركنم عزيزم اينقدر خسته شده بود لباس درنياورده خوابيده بود ...رفتم يه دوش گرفتم اين دفعه ازمامانم خواستم كه باهام بياد... بامامانم رفتيم به اين اميد كه بتونم يه چيزي پيدا كنم ...رفتيم برج آرين .تصميم گرفتم هرجور شده خريدمو بكنم ودعا كردم يه چيز خوشگل ببينم كه ديدم بالاخره.... طلسم شكسته شدو خريدم يه تاپ ودامن كرم قهوه اي تاپش از بغل يه كوچولو آستين داره پايينشم كج اومده رو دامن...دامنشم هفت وهشتيه يه كمربند كرمي حودا 10 سانتي ميخوره رو دامنه..از اونجاهم گازشو گرفتيم رفتيم سپهسالار كه يه صندل رنگ لباسم كرم رنگ بايه پاشنه كوتاه خريدم ديگه تا رسيديم خونه ساعت شده بود 12.تازه شامم وقت نكرده بوذيم بخوريم واومديم خونه از ترس غرغراي مامان خانومي سريع از فريزر همبرگر در آوردم ودرست كردم خورديم بعدشم پريدم رو تختم و ولو شدم چند تا هم اس ام اس زدم به پدرام جواب نداد فكركنم اونم وا رفته بوداز خستگي وصبحم زنگ زد بيدارم كرد كه خواب نمونم

*فردا رو بايد مرخصي بگبرم امروزهم از شركت سريع بايد يرم خونه و ساكمو ببندم و اين سري برخلاف هميشه كه ميرم آرايشگاه نميرم ميرم خونه جنگي اپيليدي ميكنم و حاضرميشم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط هستی  | 

 

سلام دوست جوناي گلم خيلي دلم براتون تنگ شده بود فكركنم اينم اين چند روزه همگي خيلي سرتون شلوغ بود!

ماكه اين چند روز تعطيلي رو طي يك عمليات ييهويي رفتيم مسافرت وتصميم گرفتيم اين سه روزو بريم كيش.آخه پدرامم مي خواست بره شمال منم اگه مي موندم تهران كم كمش اين بود كه دق مي كردم سركارم كه نمي رفتم حوصلم سر مي رفتوبايد يه جا خودمونو مينداختيم

شب چهارشنبه بود مامان اينا گفتند بريم اولش اصلا دلم نمي خواست ولي يه كم كه فكر كردم خوبه كه برم يه آب وهوايي ام عوض كنم امسال كه جايي نرفتم.پدرامم هي اصرار داشت منم يه مسافرتي برم فدات شم گلم كه اينقدر به فكر مني!

خلاصه با كلي اين ور اون كردن وپارتي بازي عموم آژانس مسافرتي داره برامون بليط گرفت براي چهارشنبه صبح.هول هولكي كارامو انجام دادم ودوش گرفتم و ساكامونو بستيم وپيش بسوي كيش.چند وقتي بود دلم ميخواست برم ولي موقعيشتش جور نمي شد...

ساعت پروازمون رو به پدرام گفتم اونم واسه بدرقه اومد فرودگاه الهي من فداش خودش مسافربود ولي اومد همديگرو ديديم و زودي برگشتش خونه آماده شه كه بعدازظهر حركت كردن برن شمال..

ازكيش بگم من 4سال پيش رفته بودم ولي اينجوري نبود خيلي باحال تر شده هركي نرفته پيشنهاد ميكنم حتما بره...هوا به شدت گرم بود ماروزا بيشتر توهتل بوديم ديگه از غروب به بعد وشبا كه هوا خنك ميشد مي رفتيم بيرون.كلي پاساژ گردي كرديم يعني بيشتر وقتمون به خريد كردن گذشت كلا من خريدرو خيلي دوست دارم اونم خريد از نوع لباس و وسايل آرايش و زيورآلات خيلي علاقه دارم..واسه گلم خيلي وسواس به خرج دادم نمي دونستم چي بخرم آخه من اكثر چيزارو براش خريدم خلاصه براش از اونجايه* ipod *خوشگل وگوگولي خريدم .دوچرخه سواري هم كرديم و روز آخرم تالاپي از دوچرخه افتادم وپام كبود شد.

غروباي كيش لب ساحل همش ياد پدرام مي افتادم و دلم مي گرفت با اينكه خيلي خوش مي گذشت ولي دوست داشتم زودتر برگرديم وببينمش.هرچي هم اس ام اس مي زدم نمي رسيد بهش شايداز 10تا اس ام اس دوتاش ميرسيد هميشه شمال خيلي بد آنتن ميده مخصوصا تابستونامن كه هروقت پدرام ميره شمال مشكل دارم وغير قابل دسترس ميشه...

ديشب ساعت 8پرواز داشتيم حدوداي ساعت 10:30رسيديم خونه جاتون خالي خوش گذشت ولي دوري از پدرام خيلي برام سخت بود يه جورايي احساس غربت ميكردم وهرلحظه به يادش بودم وهمش دلم مي گرفت..

امروزم خيلي خستم ناندارم كاركنم صبح داشتم ميومدم اصلا نفهميدم چه جوري دوش گرفتم كلا من هميشه بعداز چند روز تعطيلي حال وحوصله سركاررفتنو ندارم وحسابي پشتم باد ميخوره... اين حسو اون موقع ها هم كه مدرسه ميرفتم دادشتم معمولا بعداز تعطيلات پنچشنبه جمعه با يه قيافه اي تخيلي ميرفتم مدرسه كه همه ميترسيدن حالا بيچاره بچه ها كه چندروز ديگه مهر ميرسه وبعداز سه ماه تعطيلي بايد بدن مدرسه..ميفهمم حالتونو

آره يه دوش گرفتم بدو حاضر شدم اومدم شركت بايه قيافه ي فوق تخيلي!

الانم توشركتم وچند دقيقه يكبار غش ميكنم خيلي دوست داشتم امروزو خونه مي موندمو تاميتونستم ميخوابيدم

**دوست جوناي وبلاگي ميام به همتون سر ميزنم وكامنت ميذارم خيلي دلم براي نوشته هاتون تنگ شده... يه چرت بخوابم بعدش حتما ميام...

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:24  توسط هستی  | 

مثل اينكه قهراي ما از يكي دو روز بيشتر طول نميكشه و طاقت دوري نداريم.واقعا چرا درپس هر دعوايي يه آشتيي هست؟

پنجشنبه ساعت 2كارم تموم شد اصلا حال نداشتم برم خونه ماشينم نبرده بودم چون صبح كه ميخواستم بيام شركت ديدم بله ما شين پنچره!ازشركت كه اومدم بيرون ديدم پدرام منتظرمه تكيه داده بود به ماشين اولش خودمو زدم به اون راه كه يعني من نديدمت و اين حرفها بعد خودش با يه دسته گل اومد طرفم بايه سلام دادش بهم.منم خيلي سرسنگين جوابشو دادم واز قبل به خودم قول دادم خيلي سنگين رفتار كنم ولي مگه من ميتونم اصلا طاقت نميارم.يه كمي صحبت كرديم ودوست داشتم يه جورايي بحث دعوا رو بكشم وسط پدرام هميشه اينجور مواقع ميگه:ولش كن اون موضوع رو-يه چيزي بود تموم شده رفته ولي من دوست دارم در موردش حرف بزنيم كه ديگه ايشالا تو دعواي بعدي اون مورد تكرار نشه!

بعد ازكلي حرف زدن پدرام گفت:بريم باغشون منم هيچي نمي گفتم فقط مي گفتم نمي دونموبالاخره رفتيم باغ.فيلم تولدشو ديديم خيلي باحال بود توش پرازسوتي بود يه جا سارا داشته ميرقصيده صندلش از پاش در مياد آخره خنده بود من اونجاتو جشن متوجه نشده بودم تو فيلم ديدم ميگم فيلمم چيزه خوبيه ها!

بعد از فيلم  باز حرف دعوامون و پيش كشيد بازم  معذرت خواهي كردوگفت اون روز كارش زياد بوده وتو شركت بايكي از همكاراش حرفش شده بوده وازيه طرفم نگرانم شده بوده همه اينا دست به دست هم داده بودن كه دوروزي رو كوفت ماوخودشون كنن ورابطمون اونجوري تيره وتار شده بودبعدشم مراسم آشتي كنون بود وپدرام يه هديه بايه بسته بندي بسيار شيك بايه عالمه معذرت خواهي رفع دلخوري كردند.جعبه رو كه باز كردم يه ساعت خوشگل توش بود .مرسي پدرامم!

 

*بلد نيستم اينجا عكس بذارم وگرنه عكس دسته گل وساعت رو باهم ميذاشتم.

شب برگشتيم رفتيم رستوران من كه زياد گرسنه نبودم ازبس هله هوله خورده بودم بعدش منو رسوند خونه.راستي برام از شمال يه بسته بزرگ ماهي آورده بود واااي يك بويي ميداد از صندوق عقب درآورد بهم داد حالا منم حسا س به بوي ماهي خودشو دوست دارما ازبوش متنفرم ! قبلا سوغاتي ها رو بهم داده بود ولي اين يكي مونده بود خلاصه ماهي ها تو دستم تا ازپله ها برسم بالا يه حالي شده بودم !پدرامم گفت اگه زنده موندي رسيدي بالا خبر بده

جمعه بعد از ظهرهم قرار شد با گلم بريم وليعصر مي خواست كت و شلوار بخره آخه هفته ي ديگه عروسي خواهرشه.ساعت حدوداي 7 رفتيم اونجا كت وشلوار به سليقه من براش خريديم يه كت وشلوار نوك مدادي رنگ واااي انقدر بهش مي اومد خيلي ناز شده بود مي خواستم همونجا قورتش بدم بهش گفتم ايشالا كت وشلوار دوماديتو بخريم!(الهي من فدات كه لپات گل انداخت)

پدرامي يه دنيا ممنوم نمي دوني تو اين دو روز چي كشيدم مرسي كه اين همه اوقات تلخي هاي منو تحمل كردي و دم نزدي خيلي ي ي آقايي!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:50  توسط هستی  | 

 

ديروز مرخصي گرفته بودم برم دندونپزشكي وضعيت دندونم خيلي خراب شده بود.صبح پاشدم رفتم دندونپزشكي به پدرام نگفته بودم اونم زنگ زده بود ه شركت من نبودم زنگ زد به گوشيم حالا منم تو دندون پزشكي بودم دندون دردم امونم و بريده بود اصلا حال و حوصله نداشتم جواب پس بدم و كل كل كنم باهاش. زنگ زده بود ميخواستم جوابشو ندم گفتم اونطوري بدتر ميشه. مي گفت: چرا به من نگفتي نمي ري شركت؟چرا من بايد از كسي ديگه(همكارت)بشنوم تو چته وكجايي؟چرا خبر نمي دي؟هزار تا چراي ديگه؟؟؟

حالا من قبلنم بهش گفته بودم دندونم درد مي كنه وخالي شده بايد برم دكتر ولي روزشو خودمم نمي دونستم يدفعه اي شد.حالا تو اين هير وبير آقا شك كرده

اعصاب درست وحسابي هم نداشتم از دندونپزشكي كه اومدم مي خواستم بهش زنگ بزنم ولي بعد پشيمون شدم آخه من كه كار اشتباهي نكرده بودم گفتم:بيخيال بزار يه كمي بگذره - اونم گر گرفته بدتر ميشه بزار يه كمي بگذره خودمم آروم تربشم دهنمم كه سرويس شده بود انقدر كه باز مونده بود فكم درد ميكرد.پدرام هم كه ...بود تو اعصابم.

بعداز ظهر بهش زنگ زدم جواب نداد هرچي اس ام اس ميزدم با يه لحن تندي جوابمو ميداد.بهش گفتم اين همه لجبازي واسه چيه آخه-خيلي بچه اي سر يه موضوع به اين كوچيكي چه غشقرقي به پا كردي.اونم گفت اگه خودت بودي بيشتر ازمن ناراحت ميشدي .وجدانن اينو راست ميگفت. من دوست دارم پدرام هميشه منو در جريان كاراش قرار بده حتي كوچكترين وبي اهميت ترين كاراي روز مرش مي گفت برات اهميت نداشتم ..پسر به اين گندگي ناز كردنش گرفته بود آخه كي ديده بود تاحالا پسرتواين سن وسال لوس بازي دربياره!!!

...بالاخره بعد از كلي معذرت خواهي بهش گفتم اي آقا از خر شيطون بيا پايين يا شيطون از رو تو بياد پايين بالاخره يكيتون كوتاه بيايين ديگه .عذر خواهي بنده رو پذيرفتند.خدا بهش رحم كرد داشتم يواش يواش شل مي كردم تو دلم ميگفتم بسه منت كشي زياديش ميشه آشتي نمي كنه نكنه هر جور راحتي!! كه راضي شد

شايد دعواي اين بارمون ريشه ي اصليش بر ميگرده به دو روز پيش!

پدرام زنگ زد گفت كارت تموم شد بريم براش گوشي بخريم .من نمي دونم اين چه مرضيه؟همش بايد گوشيشو عوض كنه هي بهش ميگم آخه اين چه كار بيهوده ايه همش خرج اضافست تو گوشش نميره كه نميره.والا خود من پارسال گوشيمو عوض كردم اونم انقدر گوش كوب شده بود وهمش هنگ ميكرد كه مجبور شدم وگرنه اين كارو نميكردم .

آره داشتم مي گفتم بهم گفت:زودتر كارتو تموم كن بريم علا ءالدين منم بهش گفتم كارم زياده نمي تونم زودتر از شركت بزنم بيرون.حال وحوصله قرقراي رئيسو ندارم.خدافظي كرديم ولي از لحن صحبت كردنش فهميدم بله ه ه آقا به تيريش قباشون برخورده!!!

شب زنگ زد بهم گفت گوشي خريدم من اصلا از دستش ناراحت نبودم چون خودم نتونسته بودم باهاش برم اون كه مقصر نبود.برگشته به من ميگه ناراحت نشو از دستم من ازت خواستم بياي ولي تونتونستي بياي!آقا بهم ميگه كارت از من مهتره منم دلم خيلي پر بود نمي دونم چرا اينقدر بهونه گير شده بود؟شايد ناراحتيهاي دو سه روزه اي كه روي هم تلنمبار شده بود تا اين حد حساسم كرده بود وبغض سنگيني گلومو داشت خفه مي كرد .چقدر ساده دلم شكسته بودسر چه موضوع كوچيكي؟ارزش اين همه دلخوري رو داشت تموم شبو تا صبح گريه كردم حتي وقتي خواب بودم صداي هق هق خودم رو ميشنيدم دلم خيلي گرفته ..الانم باهاش قهرنيستم ولي تصميم گرفتم سر سنگين تر باشم

امروزم كه پنجشنبه است تا 2بيشتر نمي مونم .

كارمون زياد بود بايد ميومدم تا آخر شهريور بايد پنجشنبه هارو بياييم.

خدايا چي ميشه زودتر از اين همه گرفتگي دربيام نمي دونم احساس ميكنم هيچ چيزي نمي تونه خوشحالم كنه....

**نظرتون در مورد قالب وبلاگ چيه؟قبليه بهتر بود(جك و رز بود) يااين جديده آخه اون مشكي بود منم كه دلم گرفته بود زورم به قالب رسيد حال گرفته ي خودمو كه نميتونم تغيير بدم گفتم بذار قالبو عوض كنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:10  توسط هستی  |