سلام من خیلی دوست دارم زود به زود بیام بنویسم ولی چه کنم که وقت ندارم!!![]()
هفته ی پیش رفتیم برای خرید حلقه اول رفتیم کریمخان چیزی پسند نکردیم شب بعدش رفتیم قائم بازم چیزی خوشم نیومد خلاصه چند شب پشت سر هم اینور اونوررفتیم تا تونستیم آخرم از کریمخان حلقه هامونو بخریم البته چون هم من هم پدرام دوست داشتیم حلقه هامون ست باشن انتخاب سخت تر بود وگرنه حلقه های تکی زنونه خیلی خوشگل بودند...حلقه ای هم که گرفتیم یه چیز خیلی ساده و شیکیه ..
روزجمعه عقد کردیم وااای بچه ایشالا که شماهایی که مجردین این لحظه رو تجربه کنین
وقتی خطبه عقد رو میخونن یه حال خاصی دارین من که اشک تو چشمام جمع شده بود با بغض بله رو گفتم خیلی خوشحال بودم شاید اشک شوق بود باورم نمی شد کنار پدرام نشستم و داریم برای همیشه مال هم میشیم واقعا احساس میکردم دارم خواب می بینم ![]()
![]()
شبش شام خونه ی ما بودیم وبعدش هم رفتیم فرحزاد وکلی حرف زدیم...
.چون جشنمون 2 هفته ی دیگست باید همه چیزمون رو زود انتخاب می کردیم یه مقداری عجله ای شد شب بعد از خرید حلقه رفتیم برای سفارش لباسم ...آدرس مزون رو از دختر خالم گرفتم اونم که خودش برای جشن عقدش اونجا لباس سفارش داده بود خیلی شیک بود یه مزون توی پاسداران بود رفتیم اونجاژورنالاشو دیدم یه مدلو پسندیدم که برام بدوزه ..دیروز که برای پرو رفته بودم خیلی ناز شده بود البته هنوز رو لباس کار نشده بود فقط قالب لباس آماده بود ...
خلاصه که خیلی خسته میشم این روزا از شرکت که میرم همش دنبال حلقه و لباس و سرویس و دسته گل بقیه مواردهستیم ...دیشبم رفتیم بهارستان کارت سفارش دادیم ووااای انقدر کارتش گوگولی و نازه ....تو کل خریدامون بیشتر از همه کارتمو دوست دارم...
الهی چقدر خوبی بااین که این روزا کارها هوار شده رو سرت ولی برای خریدامون خیلی صبوری وبا آرامش دنبال تمامی خریدای مورد نیاز می گردیم ![]()
چون من زیاد اهل خرید کردنم همیشه دلم میخواست شریک زندگیم حال وحوصله ی خرید کردن داشته باشه واز همراهی بامن سخت پسند خسته نشه که همین جورم شد...
**خواهرم کارش درست شد پنجشنبه میاد ایران احتمالا به مدت یکی دوماه اینجا می مونه خیلی خوشحالم که برای مراسم عقدمون خواهرم پیشمونه...![]()
خيلي وقته چيزي ننوشتم اصلا وقت نميشه ...دلم واسه نوشتن تنگ شده...دلم واسه شما دوستام هم تنگ شده...از بعد از شب نامزديمون با پدرام هر شب بيرونيم ازشركت كه تعطيل ميشم ميرم بيرون باهم افطار مي كنيم تا ساعت 12:30-1 باهميم خسته و كوفته سر بربالين مي گذاريم(چه ادبي)...تو دوران دوستيمون هم محدوديتي براي با هم بودن نداشتيم ولي نمي دونم چرا اين دوران ايجاب ميكنه براي بيشتر باهم بودن يه جور خاصيه احساس همسري با دوستي كلي فرق داره خيلي گوگولي تررره ه ه.
.خيلي خسته ميشم صبح ها كه از خواب بيدار ميشم هول هولكي لباس ميپوشم با يه قيافه تخيلي مي پرم تو ماشين ميام شركت تو شركت هم كه همش گيج خوابم (قابل توجه رزي جون با اون آبدارچيشون منم يه چيزي تو مايه هاي آبدارچيتون شدم
) اينه داستان اين روزام به پدرام ميگم چقدر تازه عروس داماد هارو اسگل مي كرديم حالا خودمون كه بدتريم همش باهميم ...گلم حال ميكنم با اون نگات وقتي بهم ميگي حالا ديگه تو زنمي قضيه فرق كرده...
سرما خوردم شديد فرت وفرت گلاب به روتون ابريزش بيني دارم سرفه هامو كه ديگه نگو تو شركت خجالت ميكشم انقدر سرفه كردم آسايشو از ملت گرفتم...ديگه سرفه هامو تو گلوم خفه مي كنم![]()
پريروز پدرام اومد يردتم دكتروكلي دارو بهم داده الان هم 2 روزي ميشه كه دارم كم و بيش باياد آوريهاي پدرام جون داروهامو مصرف ميكنم...يه شربت زهره ماري بهم داده واي....![]()
بعد از چند روز برنامه ريزي بالاخره ديروز مرخصي گرفتيم رفتيم آزمايش خون واااي كه چقدر خنده دار بود كلاس مشاوره قبل از ازدواج حرفاشون در حد بچه 2 ساله بود ...از پدرام خون گرفتن از منم فقط ادرار جواب آزمايشم همون روز 2-3 ساعت بعدش دادن كه خدارو شكر منفي بود به احتمال زياد چند روز بعد از ماه رمضون عقد مي كنيم جشن عقدمون هم ميفته تو آبان ماه البته اگه بتونبم براي اون موقع سالن رزرو كنيم اگه پيدا نكرديم شايد هم يه كم ديرتر بشه ...
گوگوليه خودم بااينكه هرروز مي بينمت وهمش باهميم بيشتر از قبل دوستت دارم ...گلم اينو بدون هيچ وقت برام تكراري نميشي هر لحظه و ثانيه اي كه به اين كه تو همسرمي فكر ميكنم يه حس شوقي بهم دست ميده خيلي قشنگه ...حلقه ي تو دستامون ياد آور مال هم شدنمونه تاااا ابد....پدرامي خيلي برام عزيزي ![]()
![]()
![]()
بچه ها ببخشيد كه تواين چند روزه وقت نشد بيام بنويسم...
بلههههه بالاخره تموم شد شب خواستگاري همون جوري كه ميخواستيم شد...ساعت9 پدرام وخانوادش اومدن خونمون به طرز فجيعي از چگونگي برگزاري مراسممون استرس داشتم.. دعا كردم...خدايا خيلي كمكم كردي ...باور كردني نبود كارها خيلي خوب پيش رفت دو طرف در كمال ناباوري به توافق رسيدند ...
..قرار بله برون روبراي فردا شبش گذاشتن البته اول قرار بود پنجشنبه شب باشه ولي چون بابام يه ماموريت كاري داشت گذاشتن واسه فردا شبش...جيگرم با يه دست گل خيلي ناز وارد خونه شد تيريپش هم يه كت و شلوار كرم رنگ با كروات شكلاتي بود بقدري خوردني شده بود چشمم در بياد فكر كنم چشم خورد بچم فرداش سرماي شديدي خورد ورفتش دكتر الهي 3تا پني سيلين زد ويه عالمه دارو...بميرم آخه من طاقت مريضيتو ندارم...
يه انگشتر به عنوان نشون با يه سري هديه از طرف خواهرو برادراش برام آوردند ...
گلم عشقم ميپرستمت بااينكه همه چيز تموم شده باورت نميشه كه مال هم شديم خيلي خوشحالم يادته اونشب خواستگاري هر دومون چقدر استرس داشتيم من چقدر نااميد بودم فداي تو ماهم بشم كه بهم اميدوراي دادي...
پدرامم خيلي قول و قرارها براي آيندمون گذاشتيم دلم ميخواد به تك تك آرزوهامون برسيم...هيچوقت تنهات نميذارم...ميخوام برات بهترين باشم
پدرامم نامزد گلم دوستت دارم![]()
سلام دوست جونا خوبين؟منم خوبم![]()
اين هفته كلي اتفاقا افتاد طولانيه الان نميتونم مفصل تعريف كنم...
امشب پدرام وخانوادش ميا ن خونمون خواستگاري قبلا حدودا 2ماه پيش مامانش با خواهراش اومده بودن كه اون جلسه ي آشنايي بودولي پدرامم نيومده بود دليل دير شدن ديدارهاي دوخانواده اين بود كه عروسي خواهر پدرام بود وسرشون شلوغ بود ماهم كه خودمون عروسي داشتيم قرار شد مراسم خواستگاري بعد از عروسي باشه...قرارو گذاشتند واسه امشب ...
خداكنه همه چيز به خوبي پيش بره همون جوري كه ميخواهيم بشه دلم نميخواد هيچ بحثي پيش بياد پدرام كلي نذر و نياز كرده تورو خدا شماهم دعا كنيد...
خيلي استرس دارم از صبح تاحالا 2 تا آرام بخش خوردم ديشب هم اصلا نخوابيدم تاساعت 3 صبح داشتم با پدرام حرف مي زدم وهي بهم دلداري ميداد ...در صورتيكه حال خودش بهتر از من نبود![]()
نميدونم امشب چي ميشه ...ولي خدايا دوست دارم هرچي خوبه همون بشه...نميخوام مثل سري قبل بابام ايراداي الكي بگيره ... خدايا هرچي صلاح همون بشه ...![]()
نميتونم زياد بنويسم توپست بعدي ميام كاملا توضيح ميدم چي شد و چه جوري گذشت...دلم آرامش ميخواد..