۳۰روز از مال هم شدن واقعیمون میگذره...۳۰روز از کنارهم بودن
آخی هنوز نهال عشقمون خیلی کوچولوئه ...یکماهشه
امشب باپدرام قول وقرارهایی میگذاریم دلم میخواد تا آخر همین قدر همدیگه رو دوست داشته باشیم وعاشق باشیم
مگه میشه از عشق من به پدارم ذره ای کم شه... امکان نداره ...
پدرامی خیلی دوستت دارم مهربونم
....همیشه از انتخابم از اینکه تو رو برای زندگیم انتخاب کردم راضیمممم
امیدوارم سالهای سال جشن ماهگرد وسالگرد بگیریم![]()
![]()
خیلی وقته نیومدم بالاخره جشنمون تموم شد خداروشکر همون جوری که میخواستم شد خیلی خوب برگزار شد تا شب قبل از جشنمون من هنوز داشتم خرید میکردم تموم که نمیشد الهی فدات شم پدرامم خیلی خسته شدی
*خواهرم با دو روز تاخیر اومد یعنی دقیقه ی ۹۰ به جشنمون رسید انقدر ذوق زده شده بودم از دیدنش فکر نمی کردم که دیگه برسه به جشنمون تو آرایشگاه بودم که خبر دادند رسیده از خوشحالی گریه کردم آرایشگره هم هی دعوام میکرد می گفت اشک تو چشمات جمع شه کار منو خراب میکنی ساعت ۵ صبح خوابالو رفتم آرایشگاه ازشب قبلش خسته بودم میشه گفت تقریبا تموم خریدام فشرده بود ووقت زیادی نداشتم
*نی نی خواهرم بزرگ شده یکسال و شش ماهشه انقدر ازش عکس گرفتیم اگه بشه عکساشو میذارم
*میدونی حالا که داری دوباره برمیگردی و از ایران میری چقدر جات خالی میشه چند هفته باهم بودیم خیلی خوب بود نمیدونم دیدار بعدی کی باشه ولی آبجی جونم بازم بیا پیشمون![]()
![]()
**ببخشید دوست جونام مختصر نوشتم یادم بمونه چه روزایی رو دارم میگذرونم خیلی کار دارم و سرم شلوغه انقدر دلم میخواد چند روزی رو مرخصی داشته باشم و تو خونه باشم واین روزای آخروپیش خواهرم باشم فقط بخوریم وبگردیم و بخندیم و......