روزا تندتند میگذرن ومن دلم نمیخواد این روزا تموم شه![]()
دلم میخواد ادامه داشته باشن
احساس میکنم اگه بریم سر خونه زندگیمون کمتر بهم میرسیم-کمتر میریم بیرون دیگه اینقدر عاشق هم نیستیم و...هرچند که من مطمئنم هیچ وقت از عشقم به پیمان کم نمیشه تا آخرش عاشقونه دوستش دارم ![]()
![]()
ولی وقتی دور و برمو میبینم اونایی که ازدواج کردن رفتن سر خونه زندگیشون می بینم خیلی واسه هم عادی شدن ناخواسته این فکرا به ذهنم میرسه
تصور اینکه من وپدرامم مثل اونا بشیم حس بدی بهم دست میده
مثل الانمون
دوست دارم همیشه وهمه جا هوای همو داشته باشیم
وقتی میبینم وسایل خونه آیندم یکی یکی داره تهیه میشه باید از این دوران خدافظی کنم دلم میگیره
!!![]()
پیوست:ای بابا حالا من یه چیزی گفتم شما دیگه لو ندید دیگه![]()
درضمن من که دوست دارم اسم خود عشقمو اینجا بکار ببرم ولی میترسم آشناها پیدام کنن از این به بعدم باهمون اسم قبلی مینویسم شمام حواستون باشه هااا !!![]()
![]()
وبعدشم ساعتمو نگاه کردم دیدم دیرم میشه 2کورس ماشین سوار شدم رسیدم شرکت![]()
...
خوبین شما؟من بد نیستم دیروز که تعطیل بودیم قرار گذاشتیم روز آخری رو بریم جشنواره رفتیم سینما فرهنگ فیلم قرنطینه!!فیلم بدی نبود راستی ماهفته
ی پیش رفتیم فیلم غیر منتظره خیلی قشنگ بود به نظر من سوزه جالب وتکی داشت ..تکراری ام نبود..اگه نرفتین برید ببینید
..
دیروز که سینما بودیم مامانم زنگ زد کجایین؟گفتم سینما
گفت :قرار بود امروز کجا بریم؟تازه یادم افتاد میخواستیم بریم برای خرید یه سری از وسایل
جهیزیه...فیلم که تموم شد سریع به پدرام گفتم منو برسونه خونه آخه یه دو هفته ای میشه که داریم میریم واسه خرید وااای که چقدر سخته ...مامانم یه لیست
بلند درست کرده که از دیدنش آخ آدم در میاد اینقدر چیزای خشگل و جینگول هست که آدم میمونه کدومو انتخاب کنه...که هم قشنگ باشه وهم از لحاظ
کیفیت خوب باشه ...تااینجا که بعضی ازوسایل برقی آشپز خونه رو خریدم همش از نوع مارکهای معروف وشناخته شدست...دیروز رفتیم امین حضور سرخ کن
..-بخار پز-پلوپزوجاروشارژی-با غذا سازو ساندویچ سازوگرفتیم ... ست آشپزخونمو نقره ای مشکی گرفتیم هفته ی پیش رفتیم فروشگاه شرکت بابام
مایکروویو و ماشین ظرفشوییمو گرفتیم اونم نقره ای مشکیه
...
پدرام از من بیشتر ذوق داره توبعضی از خریدا اگه کار نداشته باشه مارو همراهی میکنه وکلی نظر میده..دیروزم باهام اومد خیلی حال میده وقتی داری
واسه ی یه زنگی مشترک درکنار عشقت خرید میکنی![]()
![]()
..
یه سری از خریدا رو شبا که میرم خونه انجام میدیم......
وقتی برگشتیم خیلی خسته بودیم کلی گشته بودیم تا اینارو خریدیم مامان پدرام زنگ زد گفت شام بیایید اینجا...
تارسیدیم من رفتم یه دوش گرفتم خیلی خسته بودم اگه میشد نمی رفتم ولی خب رو حرف مادر شوهر که نمیشه حرف زد....تازه قرار شده بود زنگ بزنیم از بیرون غذا بیارن ...که برناممون عوض شد...یکی از اتاقارو خالی کردیم تاجهیزیه اینجانب اونجا ریخته شه کلی مدل خونمون عوض شد..![]()
من این روزا این مدلی شدم حواسم جای دیگست ولی هیچی از حرفای طرف مقابلم رو نشنیدم خیلی این روزا فکرم مشغوله..مخصوصا که یکی از همکارام که کار هرروزشه بیاد از دوست پسر فعلیش بگه و واسه دوست پسر آیندش نقشه بکشه اصلا عشق وعاشقی براش مفهومی نداشته باشه ...فقط وفقط صرف اینکه وقتشو بگذرونه وخوش باشه با تیریپای مختلف پسرا خوشگذرونی کنه ...جاهایی که تاحالا نرفته باهاشون بره!!خلاصه آرزوهاشو از این طریق بر آورده کنه تازه خانوم بهش بر میخوره حرفای تکراریشو با جون و دل گوش ندم حواسم جای دیگه باشه ...گاهی وقتا میگم خوش بحالش چه ساده میگذره و میره بایکی دیگه رفیق میشه...یاد خودم می افتم چقدر برای رسیدن به عشقم جنگیدم اینکه میگم جنگ به معنای واقعیه جنگیدن وتلاش برای رسیدن و وصال...در عرض چند ماه فکر اینکه خانوادم پدرامو قبول نکنند شده بود خوره ی ذهنمو داغونم میکرد ...یاد پدرام می افتم که انقدر به این موضوع فکرکرده بود عصبی شده بود ولی بازم خیلی از من صبور تر بود...وآخرشم همونی شد که میخواستیم ![]()
...
خب میریم سر روزمرگیها:
دیشب خونه ی برادر شوهر گرام دعوت بودیم تا از سرکار اومدم بدو دوش گرفتم وحاضر شدم پدرام اومد دنبالم رفتیم تو راه ماشینش خراب شد و کلی معطل شدیم وزنگ زد اومدن درستش کردن ..(این ماشینو پدرام یک ماهی میشه که خریده یه قرونم نمی ارزه فرت وفرت خراب میشه یادتونه که ماشین قبلیشو سر جریان خونه خریدن قبل از خواستگاری فروخت وخونه خرید تااین که پول جور کردو این جی ال ایکس رو خرید خلاصه تواین یه ماه خرجش کرد حالا گذاشته برای فروش )...اون هفته باهاش رفتیم شمال انقدر اذیت کرد که پدرامو همون جا توجاده مجبور کردم بزنه برای فروش![]()
کلی خندیدیم از دستش ببین چه بلایی سرمون آورد که به تهران نرسیده نوشتیم :فروشی!!![]()
خلاصه دیگه تا برسیم ساعت نه ونیم بود شام خوردیم ومادر شوهرم وخواهر شوهربزرگمم (به معنای واقعیه خواهر شوهر!!) اونجا بودن.خواهر شوهر نیست که وزیر جنگه
...ولی خواهر شوهر کوچیکمو خیلی دوست دارم هم سنم هستیم بیشتر باهم جوریم ولی این بزرگه ۱۰سالی از من بزرگتره یه عالمه خرده شیشه دراه وکلی رییس بازی در میاره کلا خانوادش از این بزرگه خیلی حرف شنوی دارن حتی مامان پدرامدرمورد تمامی مسایل باید از ایشون نظر بگیرن!!خب دیگه غیبت پشت سر فامیل شوهر بسه!!![]()
دیر وقت بود برگشتیم و پدرام منو رسون خونه وبرگشت خونشون...
سلام سلام خوبین؟من خوبم پدرامم بد نیست ![]()
![]()
فقط یه کمی خیلی زیاد کاراش قاطی پاطیه
زیاد نمی تونیم همدیگه رو ببینیم شبا ساعت 11-12 به بعد همو می بینیم
به جز بعضی شبا که من غرغر کنم زود میاد میریم بیرون ![]()
یک ماهی نمی تونستم بیام نت
اینترنت شرکت قطع بود تو خونه هم که کامپیوترم خراب بودنمیشد بیام
وای چقدر دلم تنگ شده بود برای وبم مثل معتادا شده بودم که مواد بهشون نمیرسه
حالا دیروز بعد از یه ماه تونستم بیام نت بلاگفا بازی در آورده بود هیییییی ارور میداد
عصبی شده بودم
بعد از کلی تلاش تونستم بیام
الان سرکارم اینجا نمیتونم زیاد بنویسم هی همکارام میان و میرن وسرک میکشن
منم که میزم وسطه لو میرم یه وقت(انگار حالا دارم چیکار میکنم!! بمب میسازم)
امروزم که سیصد تا صفحه باز کردم دارم تند وتند وبلگهای بچه ها رو میخونم ببینم چه خبر بوده آخه یه ماه
بی خبری خیلیه!!
بماند که تو بعضی وبا میرم خوشحال وخندون میام بیرون بعضی وبام که اشک آدمو در میارن وکلی چرا تو ذهن آدم میارن...
مثل رزی جونم که هیچ وقت فکرشم نمی کردم بخوان اینجوری تموم کنن خیلی تو فکرشم
خدا بهش کمک کنه تواین موقعیت بهترین تصمیمو بگیره..
تویه پست میام و از این روزام مینویسم چه خبر بوده الان دیگه بیشتر نمی تونم بنویسم.![]()
![]()