تبليغاتX
من هستی( زندگی جدید)
دیشب همسایه ی واحدبغلیمون که یه زن وشوهرهستن باهم دعواشون شده بود خیلی بدم دعوامیکردن منم ازصدای دادوبیداد شون فهمیدم دعواشون وحشتناک بالا گرفته منم اصولا آدم کنجکاوی هستم اصلا عاشق اینم که حرفای زن وشوهراروگوش کنم اونم از نوع جوونش خیلی حال میکنم دیالوگاشونو بشنوم ببینم چی میگن آره خیلیم فضولم دیشبم پدرام خونمون بود منم رفته بودم جلودر گوش بدم ببینم سر چی دعواشون شده وموضوع چیه هی پدرام میگفت بیاتوزشته گوش نکن واقعا من چه آدم خبیثی هستماآخه یعنی چی ؟خلاصه کارم نصفه کاره موندواومدم تو ولی اگه پدرام نبودحتماتاآخردعواوای میسادم البته یه کم باهاش رودروایسی دارم وگرنه نصفه کاره نمیموند حالاوقتی اومدم تو خونه هی صداشون بالاترمیرفت ومن راحتتر میتونستم بشنوم خلاصه موضوع انگاردعواشون سراین بوده که این آقای قول داده بوده واسه تولد خانومه ماشین بخره ونتونسته

پول ردیف کنه خانومه هم میگفت چراقول الکی بهم دادی آبروم جلودوستام رفته یه کمی هم فحش وفحش کاری کردن تا آخرخانومه زنگ زدمامانش اومدوآروم شدن دیگه بقیشونمیدونم چی شد چون وقتی مامانه اومددیگه یواش حرف میزدن هرچی سعی کردم گوش کنم چی میگن نشنیدم...

واقعنا خب آقایون اگه نمیتونندچراقول میدن آدم دلشو خوش میکنه به قول الکی اوناآخرشم میگه ندارم بابا ندارم برم دزدی کنم؟اینه حرف آخرشون!!

 

ماهم که این روزاپول لازم بودیم ماشینمونو فروختیم خیلی بده بی ماشینی عادتم کرده بودیم سخته برامون پدرام میگه تاعیدمیگیرم

راستی چه برفی داره میاد مام امروز عروسی دوستم دعوتیم بیچاره شانسش چه برفی گرفت

امروز یه کم زودتر میرم خونه حاضرشم اول قصدداشتم برم آرایشگاه ولی تواین هواوبرفی که گرفت ترجیح میدم خودم یه گلی به سر خودم بزنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:56  توسط هستی  | 

خب میبینم که خیلی وقته چیزی نوشتم آخه کیبوردمو عوض کردم بااین جدیده به سختی مینویسم هنوز بهش عادت نکردم کلمه هاروبه سختی پیدامیکنم

ازجمعه بگم مارفتیم پارک حمشیدیه وااای اگه توفصل پاییزنرفتین اونجاحتمابریدطبیعتش دیدنیه یه عالمه برگ ریخته ومنظره خیلی خوشگل وگوگولی شده بود کلی هم عکس گرفتیم باژست های مختلف به قول بچه ها کج وراستو همه مدله...خیلیم سردبودجاتون خالی دوتاهم آش گرفتیم خوردیم وساعت حدادای 5-6بودکه برگشتیم دیدیم حالاکوتاشب وقت زیادداریم کجابریم کجانریم پدرام گفت بریم سینما آخرین فیلمی که رفته بودیم دعوت بود پدرام گفت بریم

فیلم چارچنگولی ورفتیم ولیعصرئداشت رفتیم جمهوری دیدیم سینماحافظ گذاشته وبلیط گرفتیم برای ساعت 8رفتیم خیلی باحال بودآخرخنده بودمن خودم اصلاازفیلمای طنزخوشم نمیاداونم چی برم سینمادوساعت وقتموبذارم هرهرکنم بیشترفیلمای جدی رومیپسندم بخاطراصراربیش ازحدپدرام رفتیم واین فیلمودیدیم خیلی خنده داربود..اگه ندیدین برین ببینین

یه عالمه حرف دارم ولی الان نمیتونم دیگه بنویسم ولی زود میام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:9  توسط هستی  |