هنوزکاملا اینجاجانیفتادم یه کمی سختمه...خونه جدیدو میگم
دوهفته ای ازعروسیمون میگذره
خیلی حال میده برعکس همه تازه عروس دوماداکه اول زندگیشون خونه ی خودشون نیستن وهمش اینورواونورن من وپدرام برعکس ترجیح میدیم بیشترخونه باشیم وازوجودهم استفاده کنیم وصحبت میکنیم..البته شباهاا..روزاکه جفتمون سرکاریم من یک ساعتی زودترمیام شام درست میکنم خیلی حال میده حس خوبیه خونه داری ..دلم میخوادبیشترخونه باشم
دلم میخوادیه مدتی نرم سرکاروخونه داری کنم ..
بعدازیه مدت بدوبدو کردن واسه کارای عروسی به یه استراحت نیاز داریم جفتمون...ولی خب فکرامون بیشتراز جسممون خستس
خدامیدونه که روزای آخری که مونده بود به عروسی چقدردغدغه داشتیم .بی پولی یعنی من تا لحظه آخرفکرنمیکردم پوله جورشه
آرایشگرمم یه روزقبل ازعروسی بهم وقت پاکسازی دادو گفته بودبایدروزپاکسازی حسابتوتسویه کنی که خداروشکردقیقه نود جور شد
..باورکنید وجود خدارو تواون روزا کاملا حس کردم چقدر به دادمون رسید...درعین ناباوری پول جورشد
ماه عسل جمعه دیگه ساعت ۱۱برای کیش بلیط داریم
قرارشده این ۳ روزی روکه اونجاییم به هیچ چی فکرنکنیم وفقط خوش بگذرونیم
**ازروزی که زندگیمون شروع شده ازاین گلااسمشو یادم نیست گذاشتیم توآب تاهمزمان باعشقمون رشدکنه ..خواهرشوهری برامون آورد...هنوزخیلی کوچولوهه ها